آخرين نگاه

آخرين نگاه

 غروب غم انگيز حيات انسانهاي مهربان و صميمي به درد هاي بزرگ عاطفه مي ماند كه ياد و خاطره اش رنگ حزن و مأتم دارد و نشاني از نگاهِ رحمت خداوند است كه مي خواهد جدايي بنده از معبود را در ظرفي از معنا باتفسيري عاشقانه تعبيري جاودانه داشته باشد .

آخرين نگاه مادرم را خوب بياد مي آورم، نگاهي آميخته به انتظار، براي آخرين ديدار، نگاهي كه چون به فهم آيد غفلت انسان را هويدا مي سازد.

آن روز آخرين آفتاب پاييزي سال 88 ، بر بستر زمين آرام مي گرفت و ما براي ديدار خانواده و شركت در شب يلداي والديني صميمي و دلسوز به روستا رفته بوديم.

آفتاب كم فروغ خورشيد كه از پشت ابرهاي سمج و مزاحم آسمان ،تابش غريبي داشت ، باعث آن شده بود كه مادر بيمارمان را به حياط بكشاند تا در گرمي بي رمق اين نشانة حركت و عبور با انتظاري آميخته به تألم در حين انجام امور خانه شاهد لحظه هاي ورود فرزندان ، عروس و نوه هايش باشد .

اين انتظارها هرچند طاقت فرساست ولي گذر زمان لحظه هاي هيجاني وصال را خاتمه مي دهد .

خدا مي داند چه نيرويي مادرمان را با آن همه درد و ناراحتي ايستاده نگاه مي داشت تا فرزندانش رنگ حيات را در او مشاهده كنند و به شادي هاي زندگاني خويش دقايقي بيفزايند.

اين لحظه ها چون گذشته پر رونق و عاطفي به نظر مي رسيد ، هرچند رنگ رخسار مادر دردِ درون را به وضوح نمايان مي ساخت و باعث آن شد كه اورا براي دورشدن از گزند هوا به خانه دعوت كنيم و درخواست استراحت او را داشته باشيم.

او هم بر خلاف گذشته كه همراهي را بيشتر طلب مي نمود ، اين بار مطيع و آرام به گفتارمان گوش داده و به رختخواب خود در دامن كرسي پناه برد ، جايگاهي كه با آمدن فرزندان اين مكان را به آنان اهدا مي كرد و خود در روبروي فرزندان كه پله پايين كرسي بود مي نشست و تا خروج آنان، در آن مكان قرار نمي گرفت .

خدا گواه آنم كه نمي توانم اهمييت زمان و فرصت هاي پيش رو را درك نمايم ، و زماني حسرت گذر عمر را دارم كه ديگر راه علاجي نيست .

پس به ما آن توفيق عنايت كن كه برابر سخن بزرگان لحظه اي و يا كمتر از لحظه اي به خود واگذار نشويم و هميشه از مهر ، محبت و رحمت خداونديت  برخوردار باشيم.

خدايا سختي جدايي از احباب و دوستان را با عروج انسانهاي بزرگوار وصميمي چون پدر و مادر به ما مي فهماني و خود  آموزش داده اي كه محبت والدين به فرزندان نماي كوچكي از محبت بينهايت خالق به مخلوق است.

پس به جهل و غفلت ما ترحم نما و هيچگاه زمينه و اسباب جدايي ما را از بارگاه عزت خداونديت فراهم و مهيا نساز

                                                                        ( آمين  يارب العالمين )

به مناسبت 9 دي 88 سالروز عروج مادرمان به ديار باقي 

شوق دیدار

بنام خداوند بزرگ و رحيم

 

به اين شوقي كه من در كعبة مقصود رو دارم

دلي از سنگ مي بايد ، كه گردد سنگ راه من

 

"لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ‏لَكَ لَبَّيْكَ،

إِنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ".

 

یا ربّ این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

 

مدتها است به انتظار نشسته ام تا خداي خود را درخانه اش ملاقات كنم و غم تنهايي و غربت شيعه و اسلام را درحرم شريفش فرياد كنم ، درانتظار آن نگاه غريبم كه اولين بار بر خانة دل نشيند و در حرم امن الهي رضايت خداوند را طلب كند كه وصل او همة خواسته هاست و توكل بر او دنيا و آخرت را تضمين مي كند چنانكه مي فرمايد : وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ  ، درانتظار آن سجدة بي ريايي هستم كه در آستان ورود به حريم مقدسش ، اشك چشمان را گواه گيرم كه شيعه براي خروج از مصائب و مشكلاتش فرياد رس ديرين خود را مي طلبد ، پس به اين سرباز بي قدر لياقتي عنايت نما كه ركاب دار گل نرگس فاطمه باشدو بتواند ظهور آن منجي موعود را درك و تحمّل نمايد .

شوق عجيبي است ، حركت آفرين و هشدار دهنده به مغز استخوان نفوذ مي كند و بيم و اميدي متعالي را به ارمغان مي آورد.

با مطالعة رمز و راز حج به خود مي لرزم ، بيان امام رئوفمان سید الساجدین (ع) در برخورد با شبلي به منظور معرفي حج ابراهيمي مرا به اضطرار مي اندازد كه آيا توانايي درك اين همه تعالي و رشد در من وجود دارد ، نكند عدم شناخت و نقص عمل در اين سفر الهي باعث آن شود كه جوابي به معناي " لا لبيك "را تجربه كنم .

خدايا قصد ونيّتم از اين سفر معنوي خروج از معصيت و نافرماني توست ، چنانكه بارها زمزمه كرده ام كه دستم بگيري و به حال خود رها و واگذار ننمايي ، چرا كه خود اقرار به ناتواني خود دارم و مي دانم رها شدن اين دست براي لحظه اي و يا كمتر از لحظه اي ، خُسراني ، عظيم و جبران نشدني است ، خاصه اينكه من طالب عاقبت به خيري خود و خانواده ام از درگاه ربوبيت هستم .

در تعقّل ضعيف و ناپختة خود چنين تصّور كرده ام كه خود ، پشتيبانِ هدايت و نجاتِ بندة‌عاصي خود هستي و آنگاه كه به جدّ تو را مي خواند و ملتمس است كه او را از انحرافات مصون ساخته و از منجلاب گناه و سياهي نجات دهي ، ديگر جاي عذابي براي بندة متصل شده به شما ، در روز حساب باقي نخواهد ماند  ن نگاه غريبم.

براي خود بارها مثال آورده ام ، پدري كه مخلوق خداوند و واجد رحم و گذشتي محدود و  متّصف به صفات خداوندي ناشي از توصيه انبياء عظام و ائمه گرانقدر باشد در مقابل فرزند عاصي و گناهكارش به لطف حق ، همة بديهاي فرزندش را خواهد بخشيد ، حال آنكه خداوند بزرگي كه منشأ همه صفات متعالي است چگونه  ممكن است از گناه بندة  عاصي و طائب خود در نگذرد و اورا مستحق عذاب بداند!

مي خواهم در يكي از ميقات هاي حرم الهي تو از ريا و شبهات خارج شوم و چون لباس احرام به تن كنم و پوشاك قبلي خود را خارج نمايم به اين فهم برسم كه همراه با تطهير جسم ، تطهير روح الزام بيشتري دارد و محرم بايد با غسل و نيت خالص خود تطهير جسم و روح را در ابتداي راه فراهم آوردو يك گام قدم به جلو بگذارد .

و آنگاه خود را مخاطب قرار دهد:

"آيا قصد تو براي پاك شدن روحت ، آگاهي به قبح اعمال گذشته است ،چنانكه از عملكرد نامناسب خود پشيمان شده و اظهار ندامت خود را در قالب توبه اي نصوح به خداوند رحيم و رحمان عرضه نمايي و قصد و نيت تو آن باشد كه از اين زمان ، آنچه را كه خداوند تحريم نموده است بر خود حرام نمايي و هر گرهي كه  تورا به غير وصل نموده است باز نمايي و فقط يك گره و اتصال را محترم شماري (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ )

 

(اِلهى‏ هَبْ لى‏ كَمالَ الإِنْقِطاعِ اِلَيْكَ، وَاَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها اِلَيْكَ، حَتّى‏ تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ اِلى‏ مَعْدِنِ‏ الْعَظَمَةِ، وَتَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ).

 

(خدايا بريدن كاملى از خلق بسوى خود به من عنايت كن و ديده‏هاى دلمان را به نور توجهشان‏ به سوى خود روشن گردان تا ديده‏هاى دل پرده‏هاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آويخته به عزت مقدست گردد).

به يقين كوشش و همت تو آن است كه رضايت خداوند را به دست آوري به  همين جهت به نيّت زيارت دستگيره اي چون نماز را كه  از بهترين اعمال نزد خداست ، وسيلة قرب خويش قرار ده ، زيرا مي داني كه خداوند خود امر به نماز نموده است تا بندگانش از طريق بهترين اعمال و بزرگترين حسنات ، لذّت همسويي با خدايشان را بچشند و پس از اين لذّت هاي معنوي و پايدار خود ر ا با لذّت هاي زودگذر دنيوي معاوضه ننمايند "

لذا اقدام به اقرار معاصي و گناهان خود مي نمايي و از خداي سبحان پذيرش خود را فرياد مي كني ، فرياد براي خدايي كه شريك ندارد و تمامي حمد و ستايش و نعمت هاي پيرامون انسان متعلق به اوست ، تا بياد داشته باشي كه چكونه ممكن است نمك خورده نمكداني را بشكند و متأثر از لطف و رحمت بي حد خداوندي ، جامة نافرماني بپوشد.

خوب توجه كن  كه در پي آن همه اميد ، بيم و ترسي هم به سراغت مي آيد ، "مبادا كه خداوند مرا نپذيرد"

مگر ممكن است از آن همه رحمت، جود و سخاوت ، جواب مثبتي دريافت نشود ، به دلم برات شده است كه خداوند رحيم تر از آن است كه در تفكّر ماست .

ولي هنگامي كه سيرة ائمه هدي را مطالعه مي كنم ، امام صادق (ع) را در لباس احرام مي بينم كه چون مي خواهد لبيك بگويد از شدت گريه صدا در گلوي مباركش حبس مي شود و نمي تواند تلبيه بگويد.

در اين حال مي فرمايد : مي ترسم بگويم لبيك و خدا جواب دهد :" من آمدن تو را قبول ندارم"

 اين همان اميد و ترسي است كه مرا به خود مي خواند تا باز هم خود خدا ر ا از خدا بخواهم و بگويم كه :

" به ياري تو چنان محتاجم كه مرا آمادة ملاقات با خود سازي و مرا در درگاه ربوبي خويش پذيرش كني".

                                                 آمين يا رب العالمين

ارزش دنیا   قسمت ششم  آخر

ارزش دنیا

{ قسمت ششم ( آخر)}

فرزند پسر پس از ملاقات خانواده و آگاهی از حالت بحرانی مادر به شهرستان عزیمت می کند تا بتواند نوبتی برای معاینه و درمان مادر دریافت نماید ، زیرا نوبت دهی پزشک معالج مادر با توجه به کثرت مراجعین بصورت ثبت نامی و صفِ انتظار از نیمه شب آغاز می شود ، فرزندان دختر هم که در انتهای شب به منازلشان می روند ویکی از فرزندان دختر نزد پدر و مادر می ماند.

 این روزها تنهایی پدر و مادر به چشم می آید و به جهت عدم توان مادر در انجام فعالیّت های روزمره ، رنج فراوان او را سبب می شود.

فردای آن روز حال مادر وخیم می شود ، هنگام نماز ظهردر جهت انجام وضو به همراهی فرزندش نیازمند نیست و نمازظهر و عصر را به صورت نشسته می خواند و به استراحت می پردازد .

هنگام غروب آفتاب همسرش به منزل می آید و آماده اقامه نماز این فریضۀ عارفانۀ الهی می شود ، همسر هم چون روزهای قبل می خواهد خود را آماده نموده  و نماز اول وقت و خود را از دست ندهد .

امّا چه گذشته است !! خدا می داند ، برای اولین بار در جهت تشخیص قبله مشکل دارد و به سمتی غیر از قبله می خواهد نماز بخواند ، فرزندش او را به سمت  کعبه هدایت می کند و چون خطر را احساس می کند ، غمی جانکاه قلب اورا آزار می دهد.

فرزند پسر در فکر آن است که نیمه های شب به بیمارستان برود و نام مادر را بعنوان نوبت در لیست انتظار دکتر معالج بنویسد که از روستا زنگ می زنند ، حال مادر وخیم است !!!

یکی از داماد ها که آن شب شاهد حال نامناسب مادر بوده است به دامادش که در همان بیمارستان فعالیت دارد زنگ می زند و برای مادر نوبت معاینه درخواست می کند .

فردای آنروز پسر در بیمارستان حاضر می شود و منتظر حضور مادر می ماند تا اینکه مادر به همراه داماد و فرزندان پسر و دختر به بیمارستان می رسد و تا نزدیک اطاق پزشک با ماشین آورده می شود .

فرزند پسر همین که می خواهد حال مادر را بپرسد و اورا  پیاده کند فقط نگاه مادر را دریافت می کند ، خیلی زود می فهمد برای انتقال مادر باید از صندلی چرخدار یا برانکاد استفاده کند  که داماد خانواده که از وضع مادر مطّلع است صندلی چرخداری را جهت انتقال آماده کرده است .

اینجاست که فرزندان متوجّه عدم هوشیاری مادر می شوند وبا کمک یکدیگر مادر را از روی صندلی ماشین به صندلی چرخدار منتقل می کنند و با توجه به اورژانسی بودن این وضعیت بدون نوبت مورد معاینه پزشگ قرار می گیرد .

پزشک پس از معاینه دستور  ام آر آی (MRI)  فوری در دو نمونه می دهد و در جهت اطمینان بیشتر مریض را به معاینۀ پزشک دیگری ارجاع می دهد ، و داروهایی هم برای معالجۀ موقت مادر تجویز می کند .

پس از از انجام ام آر آی مادر به خانه منتقل می شود تا بعد از ظهر مورد معاینه دکتر متخصص دیگری قرار گیرد .

مادر توان خوردن غذارا ندارد کمی سوپ صاف شده به دهانش ریخته می شود و با توجّه به عدم بلع غذا توط مادر ،همه غمگین کنار می روند ، آنروز هیچکش میلی به خوردن ناهار نداشت ، فقط کمی دراز کشیدند تا هنگام ویزیت دکتر متخصص فرا رسد  .

دکتر هم پس از معاینۀ مادر او را جهت بستری شدن به بیمارستان ارجاع می دهد و مادر ابتدا در بخش اورژانس و سپس بخش زنان بیمارستان بستری می شود .

 در جهت کمک به مادر هر روز فرزندی در بیمارستان حاضر می شود و پرستاری اورا بعهده می گیرد ، تا بتواند به مادری یاری رساند که یک عمر یاور و همراهشان  بوده است و اینک در پایان این راه پر فراز و نشیب چاره سازی جز خداوند رحیم و کریم  وجود ندارد.

روزهای گرانقدری در پیش است ، همه فرزندان در جهت شفای  مادر عزیزشان متوسل به خاندان عصمت و طهارت می شوند و در نوبت های پرستاری خویش از مادر، لحظه ای از دعا و مناجات غافل نمی شوند .

خداوند کریم می خواهد میزبان این مادر مهربان باشد لذا اورا به میهمانی پر فیض ابدیت دعوت نموده است تا فرزندان این مادر دلسوز هم بفهمند که دنیا مسیر عبور است ، مسیری صعب و سخت ، گذرا و گول زننده .

و با این عروج دوره ای جدید برای همسر دلسوزش و فرزندان صمیمی او آغاز می شود که چگونه قدردانی و یاری خود را پس از مادر شامل حال پدرشان سازند و از این فیض عظیم برخوردار شوند .

یادمان می آید آنگاه که این دو پرندۀ عاشق نسبت به هم کدورتی پیدا می کردند ، سعی فراوانی داشتند که با گذشت خود این لحظه ها کوتاه کنند ، لذا پس از زمان اندکی  مادر تلاشش را برای بازگشت به حالت صمیمی گذشته آغاز می کرد و می گفت :

از خدای خود خواسته ام مرا زودتر از تو به دیار باقی دعوت کند تا در نبودنم قدرشناس من شوی .

واینک آن زمان محقق شده است تا زمینه ای برای ابتلا و آزمایش های خداوند مهربان برای همۀ اعضای خانواده باشد.

 

                                             -----------  پایان ---------  

ارزش دنیا (قسمت پنجم)

ارزش دنیا

(قسمت پنجم)

این زوج مومن و فداکار در کنار همدیگر زندگی آرامی دارند ، نوه ها پا به عرصۀ وجود گذاشته و عنوان پدر و مادر بزرگ به موقعیت زندگی آنان افزوده می شود.

فرزند پسرکه به عنوان معلم فارغ التحصیل شده است هم پس از یک سال خدمت در مشهد به روستا می آید و سه سال از خدمت خود را به دبیری مدرسه راهنمایی سپری می کند و همزمان بعنوان عضوی از شورای اسلامی روستا و عضو بسیج  به فعالیت های عام المنفعه مشغول می شود و یاور و همراه پدر در فعالیتهای معمول زندگی است .

فرزندان بزرگ می شوند و همزمان با این رشد و تعالی  موقعیت جدیدی در زندگی آنان آغاز می شود ، پدر و مادر با دقّت و تلاش فراوان اقدام به گزینش افرادی مؤمن و سالم برای همراهی و همسری فرزندانشان می نمایند تا آنان در زندگی خود جایگاه محکم و استواری داشته باشند.

مهمترین خصیصۀ آنان در این مقوله مؤانست و شریک شدن در غم و شادی فرزندان است و با احترام در خور توجّهی با آنان برخورد می نمایند ، بصورتی که رفتارشان زینتی بر دیگر نشانه های ایمانی آنان است و مورد توجّه عموم مردم قرار می گیرد.

در همین سالها است که مادر در اثر توجه ویژه به فرزندان و عدم رعایت خود در همۀ مراحل زندگی به ناراحتی گوارشی مبتلا می شود و همسر با وفایش او را در همۀ لحظه ها همراهی می نماید تا این نقیصه بر طرف گردد و به سلامتی برسد.

در ابتدا با توجّه به وضعیت درمانی منطقه محل سکونت بیماری تشخیص داده نمی شود ومدتی به پزشک های مختلفی مراجعه می نماید تا اینکه مشکل اورا ورم معده تشخیص داده و به درمان آن می پردازند ، رعایت های غذایی و درمان  دارویی مکمل بهبود او را تسریع  نموده قادر می شود که همسر و فرزندان را در موقعیت های متفاوت زندگی هدایت و یاری نماید.

در اولین ثبت نام سازمان حج و اوقاف شرکت می نمایند و با مشخص شدن اولویت ها ی تشرف ، توفیق اعزام به سرزمین وحی را در سال دوم اعزام ها بدست می آورند.

حضور در خانۀ خدا و شهر پیامبر و همزمانی این حج با تهاجم وحشیانه عمال سعودی و شهادت مظلومانۀ زائران خانۀ خدا در مکه معظمه(1407 قمری /11 مرداد 1366 شمسی) خاطره های ماندگاری است که سایه های معنویت این خانواده را تحکیم و متعالی می نمایدو پس از بازگشت هم در حد وسع خود پذیرای مردمی هستند که به این واقعه مذهبی ارج و جایگاه خدایی می دهند .

اما هزار افسوس که سختی راه و سپری شدن زمان ، گرد پیری بر سر و روی این دو زوج متّقی می نشاند و همسر با شِکوِه از درد مفاصل به پزشک مراجعه می نماید و تشخیص پزشکان وجود بیماری لاعلاج (آرتریت روماتید) در مفاصل بدن اوست که بعنوان یک ابتلا و آزمایش صبر و حوصلۀ دائمی اورا می طلبد و به همراهی عاطفی شوهر و فرزندان نیازمند می شود .

 هرچند سلاح ارزشمند او در مقابله با این بیماری درد آور رضایت به  خواست خداست ، لذا با همّت زاید الوصفی سعی بر آن دارد که خود را وابسته به دیگران ننماید و تمام فعالیت های خودرا هرچند سخت و آزاردهنده ، با توان خود انجام دهد، رفتاری که فرزندان را به تعجّب و تحسین وا می داشت و احترام مادر را نزد آنان چند برابر می نمود.

فرزندان محبت دیده و آشنا به روحیّات مادر با شناختی که از او دارند ، رنج درونی او را می فهمند و در کنار این رنج لاعلاج ، روحیۀ فداکاری و گذشت او را احساس کرده و پروانه وار به گردش می چرخند تا گام کوچکی در کاستن آلام و درد های او داشته باشند.

فرزند پسر هم همراه با برادر و خواهران ، یاور مادر می شود و سعی بر آن دارد در پاره ای از امور درمانی  همراه شود تا بتوانند تا موقعیت های درمانی اعم از سبزوار تهران و مشهد حاضر شده و با دریافت مشتی دارو های مسکن و آرام کننده از نفوذ بیشتر بیماری پیشگیری نمایند .

پزشک معالج او که هر سه الی شش ماه یکبار او را ویزیت می کند ، دستور آزمایشات متعددی را می دهد تا تاثیر دارو بر چشم و معده و دیگر موقعیّت های بدن مورد توجه قرار گیرد.

حجم قرص و داروی تجویزی برای مهار و پیشگیری از عوارض احتمالی این بیماری به حدی است که تعادل بدن را به هم می زند ، چنانکه کثرت این دارو ها یک بار باعث خونریزی معده می شود و او را راهی بیمارستان می نماید ، تا با شستشوی معده و درمان های لازم ، بهبودی نسبی یافته و به آغوش خانواده باز گردد.

گاه شدت درد و رنج ناشی از این بیماری او را از حالت شاد و خندان خود خارج نموده ، چهره ای که همواره با لبخند و سخنان شاداب کننده شناخته می شود ، در غبار درد وغم پوشانده می شود و بر رنج فرزندان می افزاید.

نگاه به این لحظات ، مشخص کننده بی ارزشی جایگاه دنیا است که جز اندوه بجای نمی گذارد و مسیری برای گذر و عبور است تا آدمی از این مسیر بتواند توشه ای برای آخرت خود فراهم نموده و سبک بار از این ورطۀ هولناک عبور نماید.

    

                                            ----------- ادامه دارد  ---------  

درسی برای خدا باوری

درسی برای خدا باوری

 

سال 1357 بود ، از سه سال پیش جهت ادامه تحصیل از روستا به سبزوار آمده بود و با اجارۀ اتاقی در قسمت مرکزی ومتوسط شهر ، تنها و به صورت مجرد به زندگی تحصیلی خود ادامه داده و سال چهارم دبیرستان را در رشته عوم تجربی سپری می کرد .

درسال سوم متوسطه در تحصیل و علم آموزی موفقیت های در خور توجهی کسب کرده بود و بر اثر این تجربۀ موفق با پشتوانه ای مناسب و اعتماد بنفس لازم ، کوشش و تلاشی عظیم را زمینۀ حرکت خود نموده بود تا در این سال مهم و سرنوشت ساز بتواند توفیقات بیشتری داشته باشد.

البته انتظار والدین و اطرافیان بخصوص پدر و مادر تأثیر بسزایی در این اراده وتصمیم بجای گذاشت تا بتواند به حرکتی مؤثر و سازنده اقدام کند و به خواستۀ برحق خود جامۀ عمل بپوشاند.

یادگیری سریع دروس و مطالعۀ به موقع مباحث درسی ، جایگاه مناسبی برای جلب توجه دیگران به سوی او بود ، خاصه اینکه تعدادی از دانش آموزان در خواست تکرار و تدریس دروس آموخته شده توسط او را داشتند تا مکملی بر یادگیری بهتر دروس آنها  که عقب افتاده بودند ، باشد .

 چنین حرکتی زمینه ساز شکوفایی و بالندگی استعدادهای او در امر تحصیل و هدایت دیگران قرار می گرفت ، وی برای خود برنامه ای ساده تنظیم نموده و درجهت اجرای این برنامه کوشا و مقید بود .

از ابتدای سال پس از تدریس هر درس به موقع تکالیف خود را انجام می داد و در جهت یادگیری بهتر ، درس تدریس شده را در همان شب مطالعه و تاریخ و زمان مطالعۀ خود را مکتوب می نمود تا بتواند با مدیریت زمان به مطالعه بیشتر و به فهم بهتر دروس نائل شود .

هرچند خانۀ محقر و اجاره ای وی جای مناسبی برای مطالعه بود ، اما این محیط محل زندگی، خواب ، پخت و پز غذا و همۀ امور زندگی او بود ، لذا در جستجوی مکانی بود که بتواند انگیزۀ مطالعه او را بیشتر کند .

او در هنگام تفریح ووقت گذرانی در موقعیت های پارک ها و فضای سبز شهرستان دریافته بود که تعدادی از دانش آموزان جهت مطالعه به باغ ملّی سبزوار می آیند تا با تأثر از مطالعۀ دیگر دانش آموزان  به مطالعه جدّی تری بپردازند ، لذا این موقعیت برایش جالب و مناسب برای تمرکز و مطالعه بیشتر بود .

برنامه تدوین شدۀ وی به صورتی بود که حداقل دوساعت از مطالعه خود را در باغ ملّی بگذراند و از این تنوّع نیز برای رفع خستگی خود استفاده نماید.

پشتکار و ارادۀ مناسبی در جهت مطالعۀ دروس و یادگیری مفاهیم درسی داشت بصورتی که اغلب اوقات مطالعۀ روزانۀ او علاوه بر شش ساعت کلاسی ، به 6 الی 8 ساعت افزایش می یافت .

در دو ماه اول سال تحصیلی مطالعۀ دروس تدریس شده را به دور دوم و سوم رساند و تکرار مطالعۀ این دروس در تثبیت مفاهیم و یادگیری بهتر او نقشی به سزا داشت و ظرفیت حفظ مطالب و فهم دروس را بالا می برد.

فعالیّت های تحصیلی را با علاقۀ مناسبی طراحی و اجرا می نمود، گویی خستگی نمی شناخت و تمام همّت خود را به کار می بست که بتواند حرف اول را در کلاس و مباحث درسی داشته باشد ، تا جایی که دبیران دبیرستان هم چنین انتظاری از او داشتند و با کلام و همفکری های لازم او را تشویق و موفقیتش را حتمی می دانستند.

مطالعۀ شبانۀ او زیر نور چراغ های معابر باغ ملّی سبزوار ادامه داشت و وجود انگیزۀ مناسب برای مطالعه رضایت او را تضمین می نمود.

در یکی از شب های آن سال چون همیشه ، تا ساعت نه شب  در منزل مطالعه داشت و برای تنوّع و رفع خستگی و مطالعۀ بیشتر به باغ ملّی رفت ، اتفاقاً یکی از دوستانش را در حال مطالعه دید ، خواست از موقعیّت بوجود آمده استفادۀ بیشتری داشته باشد و درآن شب ، مطالعه اش را افزایش دهد.

دوستش در آن شب فقط یک ساعت مطالعه داشت وبا اعلام خستگی ، درخواست رفتن به منزل را نمود ، او که خود را برای مطالعۀ بیشتر آماده کرده بود درخواست دوستش را نپذیرفت و با عذر خواهی از دوستش به مطالعۀ خود ادامه داد و بیش از یک ساعت دیگر مطالعه نمود .

در این موقع احساس خستگی کرد و با خود اندیشید برای مطالعۀ بیشتر در این شب احتیاج به چند دقیقه استراحت و رفع خستگی دارد ، لذا کتاب خود را بست و روی نیمکت دراز کشید و آرنج دستش را در جهت استراحت بیشتر روی چشمانش حائل کرد .

در همان حال به آیندۀ خود فکر می کرد که اگر این زحمات و تلاش ها به ثمر برسد می توانم دریک رشتۀ مناسب دانشگاهی ادامۀ تحصیل داده و برای خود و جامعه ام فرد مفیدی باشم.

این تفکر ادامه داشتن تا اینکه به خود نهیب زد که استراحت کافی است و باید ساعتی دیگربه مطالعۀ خود ادامه دهد تا موقع رفتن به خانه شود.

خواست به ساعت نگاه کند  و بداند چند دقیقه استراحت نموده است که اتفاقی خاص تمام فکر و ذهن او را به خود مشغول نمود.

چشمان او اصلاً نمی دید !!!

فکر کرد دستانش به چشمش فشار آورده و موقتاً دید اورا تیره  و مختل نموده است ، لذا با دستانش به آرامی چشم ها را ماساژ داد تا این مشکل مرتفع گردد، اما با خود فکر کرد اکر به چشم فشار آمده باشد دید تیره می شود اما اکنون او هیج جایی را نمی بیند.

فضای اطرافش آنقدر تیره بود که او جرأت برداشتن حتی یک قدم را نداشت .

غم عالم به سراغش آمد و قلبش را به شدت فشرد به یاد خدا افتاد و اشک ها از چشمان بی فروغش سرازیر شدد وتضرّع و التماسش کلام عفو و بخشش را به زبانش جاری ساخت ، نمی دانست که چه شده است و چه باید بکند؟

تا کنون چنین یکه و تنها و بی پناه نشده بود ، به خدایش ایمان و اعتقاد قلبی داشت ، اما وظیفه خود را در چنین حالتی نمی دانست ، هرچند اتکا و عامل موفقیت های خود را از آن خدایش می دانست و به رحمانیت خدا اعتمادی کامل داشت.

کم کم احساسش فرو نشست ، اشک هایش کاهش یافت و اندیشه به سراغش آمد ، لحظه ای تفکر کرد، اکنون چگونه به خانه بروم؟

دلش می خواست دوستش همراهش می بود تا از او برای رفتن به خانه کمک بگیرد تا بعد مشکل خود را به پزشک و یا بزرگتر ها انتقال دهد و چاره بخواهد .

دیگران را نیز نمی شناخت تا آنها را به اسم بخواند و از آنها کمک بگیرد ، این کار برایش ساده و آسان نبود.

بازهم به دامن خداوند مهربان پناهنده شد. بازهم خواست خداوند توانا را صدا بزند ، دوباره روی نیمکت دراز کشید و این بار عاجزانه شروع به تضرّع و دعا نمود ، از خداوند کریم درخواست می نمود که او را ببخشد و چشمش را به این جهان تاریک روشن نماید .

دقایقی تأمل کرد ، با خود اندیشید اگر دعایش اجابت نشود از یکی از دانش آموزان مطالعه کننده بخواهد او را به خانه اش برساند و از همین لحظه سختی وابستگی به غیر خداوند برایش نمودار شد .

 غرق در همین افکار دلهره آور بود و امیدش به خدا را از دست نداده بود ، با خود می گفت آنقدر از خدایم کمک و یاری بخواهم که مرا ببخشد و مشمول لطف خاصش نماید ، تا نعمتی را عنایت کند که تا کنون از ارزش آن غافل بوده ام .

اشک هایش یقۀ پیراهنش را مرطوب نمودند ، سبکبار تر از همیشه به نظر می رسید ، به قلبش نوری از امید و بخشش خداوند سرازیر شد ، به یکباره روشنی کوچکی به مسیر چشمش باز شد ، آری ، نورضعیفی از چراغ بالای نیمکتی که روی آن دراز کشیده بود ، نمایان شد ، این بار قطرات اشک امانش نمی دادند و یقۀ پیراهنش را خیس نمودند.

دیگر تضرّع و التماس به سپاس و تشکّر تبدیل شد و خداوند را در این لحظۀ بحرانی اجابت کنندۀ دعای خود یافت .

چشم هایش کم کم  روشنی بیشتری دریافت کرد بحدّی که به خود جسارت حرکت داد تا به سمت خانه به راه افتد ، در بین راه هم به سرنوشت خود و حکمت خداوند می اندیشید.

شاید از سختی و عبرت تاریک شدن چشم هایش در این شب ظلمانی که برایش شبی الهی رقم زد ، دیگر جسارت آن را نداشت که به دیگران به دیدۀ دقّت بنگرد ، آنچنان که حتی زنان محرم خانواده را در کوچه و بازار نمی دید ، مگر اینکه صدای آشنایی او را فرا خواند و به او قدرت نگاه و توجّه دهد .

و از قداست این محدودیت بود که دیگران او را با چشم هایی پاک می شناختند که نیش نگاهش کُند و رمزی از حیا  داشت ، و همین امر بر آرامش دیگران در برابر او و بر جذبۀ برخوردهایش با دیگران می افزود و شخصیّت ذاتی او را ارتقا می داد .

ای کاش چشمان همۀ ما در هنگام مشاهدۀ موقعیّت های نامناسب و زمینه ساز گناه به عواقب تیرۀ هر نگاه بیندیشد و خود را از منجلاب آلودگی رهایی بخشد .

                                                                                    (آمین یا رب العالمین)

ارزش دنیا  (قسمت چهارم)

ارزش دنیا

(قسمت چهارم)

گذشت زمان بر توان و تخصص این حبیب خدا می افزود و کارهایش را تسهیل می کرد، اولین فرزند پسر وی نیز کم کم همراه و یاور او می شد و وی را در فعالیت های مغازه یاری و مساعدت می نمود.

هرچند اولویت او برای فرزندان پسر تحصیل و برای دختران خانه داری بود ولی بعنوان یک فعالیت تربیتی سعی داشت فرزندانش قبل از ورود به مدرسه به آموزش قرآن بپردازند و به روخوانی صحیح قرآن آشنا و تا اندازه ای معارف دینی خود را بیاموزند.

وی هر روز، صبح زود از خواب بیدار می شد و ساعتی با خدای خویش به راز و نیاز می پرداخت ، چنان  که صدای ملتمس و محزونش در این اوقات فضای خانه را معنوی و متبرک می ساخت و همسرش هم همراه او می شد تا بتواند پس از بیدار کردن فرزندان برای اقامه نماز به امورات منزل بپردازد و کار و تلاش آنان از یک نظم و هماهنگی مناسب برخوردار گردد.

آنگاه که فرزند پسر پایان دوره ابتدائی (اولین سال تغییر نظام ) را طی می کرد بعلت عدم وجود مدرسه راهنمائی در روستا باید عازم شهرستان می شد و در سنین خرد سالی بدون حضور والدین این دوره جدید را ادامه تحصیل می داد ، این امر برای والدین غیر قابل پذیرش بود ، لذا بیشترین تلاش پدر معطوف به کسب مجوز تاسیس مدرسه راهنمائی در روستا شد و با زحمات زیاد در آن سال توانست رضایت مسئولین در دایر کردن کلاس اول راهنمایی 20 نفره را کسب نماید.

لذا برای تامین این تعداد دانش آموز به روستاهای مجاور می رفت و والین دانش آموزان ترک تحصیل نموده را، راضی به ادامه تحصیل می کرد و گاه گوشه ای از مخارج این والدین را د ر جهت ادامه تحصیل فرزندان بعهده می گرفت .

حضور فرزند در کنار او باعث آرامش بود ، زیرا هم می توانست ادامه تحصیل فرزندش را داشته باشد و هم از یاری و کمک او در غیر ساعات تحصیلی برخوردار شود .

وی آموزش های شغلی ، مردم داری و رعایت های دینی را نیز به فرزند خود می آموخت و چه بسیار اوقات که او را به هنگام خرید اجناس مغازه در تهران و سبزوار همراه می کرد تا عملا به وارستگی های اخلاقی و انسانی این شغل آشنا و ملزم به رعایت آنها گردد .

فرزندان دختر نیز کم کم به سن رشد و بلوغ می رسیدند و آمادگی زندگی مستقل را بدست می آورند .

 حالا نوبت یاری و مساعدت آنان به فرزندان رسیده بود ، دغدغه های کار و معیشت از بین رفته و انتخاب همسرانی مناسب برای فرزندان جایگاه ویژه ای یافته است .

این زوج فداکار درجهت گزینش افرادی مؤمن و سالم برای همسری فرزندان مطیعشان به مال و ثروت دنیایی توجهی نداشته و سعی می کردند با درایت لازم انتخابگرانسانهایی بر گزیده و متعادل در زندگی اجتماعی خود باشند  تا فرزندان در زندگی مستقل خود جایگاه محکم و استواری داشته باشند  وبا حصول چنین رضایتی توسط فرزندان همواره پشتوانه ای آگاه و توانمند برای آنان باقی بمانند .

آنان همواره درغم و شادی فرزندان شریک می شدند و با احترام زاید الوصفی که به فرزندان و همسران آنان  داشتند به این باور و جایگاه پدرانه و مادرانۀ خود قوت می دادند و بر نشانه های ایمانی و معنوی خود می افزودند تا الگویی مناسب برای فرزندان خود باشند .

تحصیلات راهنمایی فرزند پسر که به پایان می رسد با ید در جهت ادامه تحصیل دوره متوسطه به سبزوارعزیمت کند و بصورت تنها و مستقل ، تحصیل و زندگی فردی خود را آغاز کند واین دغدغه ای خاص در زندگی والدین بوجود می آورد .

پدر با کمک دوستانش اقدامات اولیه برای تامین مسکن و تحصیل  فرزند در دبیرستان را فراهم می نماید و به جهت خردسال بودن فرزند برای زندگی مستقل اورا تحت حمایت یکی از دانش آموزان بزرگتر از او و خانواده اش قرار می دهد.

سالهای دبیرستان برای فرزند پسر و خانواده اش پر از حادثه و خاطره هایی است که قسمتی از تلخیها و شیرینی های زندگی آنان را شکل می دهد و زمینه ای برای هوشیاری و توجه فرزند به اطراف شده و زمینه ای برای ساخت شخصیت اجتماعی  و دینی او می شود، سختیها و رنج هایی که باید پشتوانه زندگی آینده او باشد و تا اندازۀ لازم او را آبدیده کند .

پدر در هنگام خرید از سبزوار و مادر در فاصله های مناسب و ممکن از فرزند خود سرکشی می نمایند و بصورت غیر مستقیم بر رفتار و دوستان فرزند خود نظارت دارند ، تا اینکه خانوادۀ حمایت کننده از فرزند منزل مستقلی را اجاره و درجهت نظارت و توجّه بیشتر بر این فرزند خانه ای از این منزل ، مسکن سالهای پایانی تحصیل وی می شود و تا اندازه ای رافع نگرانیهای موجود است.

در یکی از همین سالها است که پدر در اثر استفاده از موتوربرای عزیمت به روستاهای مجاور در روزهای سرد به سرماخودگی شدیدی مبتلا می شود و عدم پیشگیری از سرما خوردگی  اولیه ، عفونت عمومی بدن را فراهنم آورده ، زمینه ساز ضعف و دردِ جانکاه این پدر مهربان ، در سن میانسالی می شود  و او را در مسیرِ درمانی قرار می دهد که از حدّ پزشکان سبزوار خارج شده ودر  جهت مداوا  او را به پزشکان و بیمارستانهای مشهد ارجاع می دهند.

مداوا و درمان این بیماری مدتی او را از کار و تلاش باز می دارد ، و موقعیت جدیدی را فراهم می آورد که لازم است به فعالیت قبلی خود بازگشت کرده و بازهم تامین مایحتاج مردم و فروش اجناس را اولویت کاری خود قرار دهد تا با فروش اجناس بصورت منصفانه زینتی بر دیگر نشانه های ایمانی خود بیفزاید و ادامه دهده زندگی معمول و متناسب به خود باشد.

پایان تحصیل  فرزند پسردر دوره متوسطه همزمان با روزهای اوج انقلاب اسلامی است و جایگاه فرزند  در روستا و شهر زمینه ای از حضور این جوان را در فعالیت ها وموقعیت ها ی انقلاب اسلامی فراهم می آورد .

تلاش و یاوریهای این خانوادۀ مؤمن در مسیر انقلاب اسلامی ، مورد توجّه روستائیان است و برخوردهای تلخ و شیرینی را برای آنان فراهم می آورد .

موقعیت اجتماعی پدر زمینه ای برای تبلیغ اسلام وانقلاب را فراهم می نماید وفرزند پسر هم همنوا با نهادهای انقلاب سعی در تحکیم آرمانهای انقلاب دارد.

دریافت کتاب و توزیع آن بین مردم زمینه ای برای تاسیس کتابخانه در روستا می شود که با کمک جوانان پرشور روستا و همشهریان تهرانی اطاقی ازمسجد جامع روستا به کمد و قفسه دست ساز تجهیز می شود تا محلی برای مرکز هدایت فعالیت های انقلاب و کتابخانه مذهبی روستا شود .

همزمان با این فعالیت ها آماده اعزام به خدمت سربازی می شود  ولی کثرت متقاضیان سبب معافیت او از خدمت شده و پس از آن اقدام به شرکت در آزمونهای اعلام شده برای ادامه تحصیل می نماید و در مدرسه عالی شهید مطهری تهران و مرکز تربیت معلم مشهد قبول می شود.

طولانی بودن مدت تحصیل در تهران زمینه را برای ادامه تحصیل در مرکز تربیت معلم پسران مشهد فراهم می آورد و آموزش های دوساله این مرکز و حوادث سالهای آغازین انقلاب و تاثیری که در این مراکز دارد تکمیل کننده ساخت شخصیتی است که چگونگی خدمت او را در سالهای بعد به ظهور می رساند.

ارزش دنیا

ارزش دنیا

(قسمت سوم)

مادر فداکاری که تا کنون برای تامین مخارج خانواده به پنبه ریسی و بافت پارچه مشغول بوده است ، اینک در جهت حمایت فرزند ، بصورت غیر رسمی مواظبت از مغازه ، کنترل و نظارت بر فروش اجناس را به عهده می گیرد تا همواره پشتیبان و مددکار فرزند خود باشد.

 شریک قدیمی بشدّت مریض می شود و در تحلیل خود این ابتلا و آزمایش را نتیجۀ برخورد نامناسب و غیر عادلانۀ خود با شریک جوانش می پندارد ، لذا در بستر بیماری از او دعوت بعمل می آورد که لحظاتی مستمع گفته های ملتمسانۀ این یاور قدیمی که به باورغلط باعث جدائی خود از این جوان پر تلاش شده ، باشد . در این مراوده و گفتگو درخواست حلالیّت می شود و ازاین شریک جوان می خواهد دوباره با شراکت خود این غم جانکاه را خاتمه بخشد .

 پیشرفت کاری و روح بلند این جوان متوکّل به خداوند ، عدم رعایت های یار دیرینش را به خدایش می بخشد  و استقلال خود رامهم تر از حجم فعالیت های پیش رو دانسته  و با عرض معذرت خواهی به کار کوچک خود ادامه می دهد.

 او که درد محرومیت را به عینه دریافت نموده است با محرومین روستا و هم ولایتی های خود با کمال احترام و ادب ، راستی و صداقت برخورد نموده و با اعتماد و صمیمیتی که بدست می آورد به کار و کسب خود رونقی بسزا داده و حمایت های مردمی خود را افزایش می دهد .

 وی در کار خود توفیقی بسزا دارد ، کار و تلاش همه اوقات زندگی او را پر می نماید و آسایش اورا تحت تاثیر قرار می دهد و به همین میزان درآمدش افزایش می یابد.

 او که کاسبی خدا باور و متعهد است مورد اعتماد فروشندگان اجناس تهران و سبزوار قرار می گیرد واز توان بالایی برای تهیۀ کالا برخوردار شده و از ارتباط های معنوی و مذهبی آنان نیز بهره مند می شود.

 ارتباط او با روحانیت نیز از این مسیر آغاز می شود و با جمعی از کسبۀ روستا وحمایت کسبۀ مومن سبزوار، تامین و پشتیبانی فعالیت های مذهبی و فرهنگی روستا را مورد توجه قرار می دهد و خود نیز با توجه به اعتقاد دینی خود ، سعی در پرداخت حق و حقوق شرعی خود دارد ، ازاین جهت بعنوان  شخصیتی مذهبی مورد اعتماد نمایندگان مراجع و مردم مومن روستا قرار می گیرد.

 با درآمد مناسبی که از مسیر کار و تلاش خود دارد و حجم کار بالای خود از نیرو و توان تعدای اهالی در رتق و فتق امور استفاده می نماید و در نوبت هایی زائر عتبات عالیات و حرم امن خداوند می شود .

 همسری متقی و مؤمن از خانواده ای ساده و اصیل  در این مسیر حیات و تکامل ، اورا همراهی و پشتیبانی می کند و با اعتقاد بالائی که به شوهرش دارد همواره یاور و مددکار اوست ، بگونه ای که تمام هم و غم اورا در منزل جوابگو بوده وبا دلسوزی تمام پرستاری از مادر شوهر خود را (که پس از سالها کار و تلاش نیروی خود را از دست داده و رو به ضعف دارد) بعهده می گیرد .

 فرزندان این خانواده با اختلاف سنی دو الی سه سال متولد می شوند ، نگهداری و محافظت آنان و تنظیم امور خانواده بر کار و مسئولیت های این همسر جوان می افزاید .

 از طرفی دیگر مهمان پذیری و نوع ارتباطی که همسرش با مردم روستا و دیگر قراء مجاور دارد ، کار این زن نمونه را مضاعف نموده ولی همسر دوستی ، علاقه به زندگی و محبت به فرزند ، همه مشکلات را آسان و جای هیج شکوه وگلایه ای باقی نمی گذارد .

 کار و تلاش در جهت کسب معاش بحدی ارتقا یافته است که باید مغازه ای بزرگ تهیه کند تا جوابگوی مشتریان متعدد خود باشد.

 ابتدا مکانی در مسیر رفت و آمد عموم را ، بمدت 5 سال اجاره می نماید و تا حد امکان کار خود را توسعه می دهد و لی وسعت کار بالاتر از مقدار پیش بینی شده می باشد و لازم است مکان وسیع تری تهیه شود که به یاری خداوند منزل یکی از بزرگان روستا را که به شهر مهاجرت کرده اند  اجاره و پس از چند سال خریداری می نماید و این مکان که مرکزیت مناسبی دارد محل دائمی مغازه او می شود ، مغازه ای با چندین خانه متصل به هم که جایگاه انبارهای این مغازه را خواهد داشت.

 مغازه ای بزرگ و فروش اجناس متنوع و مورد نیاز اهالی باعث می شود که همسر ، صبح زود از منزل خارج شود و تا پاسی از شب کار کند و در انتهای شب نیز با همکاری چند نفر حساب و کتاب های روزانه و میزان فروش را محاسبه و کنترل نماید.

 انجام چنین فعالیت پیوسته و ممتد سبب خستگی و بیماری او می شود، بگونه ای که پزشک معالج او در جهت کاهش کار و فعالیت توصیه ای جدی دارد.

 وی درجهت کاهش کار از شاگردان متعددی استفاده می کند. و دریک مقطع زمانی اولین داماد خود که در تهران مشغول کار و فروشندگی کالا و لوازم مهندسی است به همراهی و مشارکت فرا می خواند.

 با افزایش نیروی انسانی کار کاهش نمی یابد ، داماد که نیروی جوانی دارد ، فروشندگی مغازه را بعهده می گیرد و در این موقعیت خود با کمک یکی از اهالی که کار خرید و فروش محصولات زراعی را دارد همراه می شود  تا بتواند این قسمت کار را که تا کنون بصورت تلفیقی داشته است مستقل و مناسب تر از قبل به انجام رساند و نقش بالاتر ی در اقتصاد خانه و جامعه داشته باشد.

 وسیله مورد استفاده در جهت رفت و آمد به روستا ها و خرید اجناس ، یک موتور است که جدیدا به بازار آمده  و از این وسیله در تمامی فصول استفاده می شود که خود زمینه ای برای ایجاد بیماری و مشکلات بعدی این انسان تلاشگر می باشد .

فعالیت های اقتصادی جدا از مغازه هرچند موقعیّت جدیدی را فراهم می آورد و توان مالی وی را افزایش می دهد  اما در حد خود واجد مشکلاتی است که لازم است با درایت وپختگی لازم  ، حل و فصل شود وضمن اثبات توانمندیها ، نقطه ضعفی در زندگی او بجا نگذارد . 

                                             ----------- ادامه دارد  ---------  

ارزش دنیا (قسمت دوم)

ارزش دنیا

(قسمت دوم)

مادر که شوهر خود را از دست داده ، رسالت تربیت دو طفل صغیرش را بدوش می گیرد  و از هیچ کوششی فروگزار نمی کند تا بتواند فرزندان دلبند خود را به جایگاه مهم و مطمئنی برساند ، لذا در زمانی که همۀ اهالی روستا فرزندان خود را به کار و تلاش وادار می کنند تا کمک خرجی برای خانه و توشه ای برای آتیۀ فرزندان فراهم آید ، او به چنین رفتارِ معمولی  اقدام نمی کند و چشمه هائی از ایثار مادرانه خود را به ظهور می رساند و با فروش ارثیه و حتی لباس های خود زمینه تحصیل فرزندش را فراهم می نماید، شاید هم عدم وجود پدر در خانۀ ساکت آنان تلنگری به روح مادر نستوهی است که می خواهد جای خالی پدر را پر نموده و احساس یتیمی را کم رنگ کند.

خواست خداوند هم چنین است که این زحمات به نتیجه برسد و این فرزند جزو محدود کسانی باشد که در این روستا به سلاح سواد مجهز شده اند .

آگاهی و درایت و مسئولیت پذیری فرزند بزرگ خانواده باعث می شود که بعنوان شریک در مغازۀ یکی از اهالی روستا شروع به کار نماید و با کار و تلاش خود و کسب معاش ، مرهمی بر رنج ها و محرومیت های خانواده باشد .

 او که یاور بزرگ خودا را خدای متعال می داند بیشترین سعی و کوشش خود را بکار می گیرد و تحولی در فروش اجناس و کسب درآمد بوجود می آورد ، ارتباط او با مردم و جایگاه شخصیتی او بحدی ارتقا می یابد که شریک مسن و پرسابقۀ او احساس ضعف به خود می گیرد و تحت تاثیر نفسانیات کنترل نشده ، از این شریک جوان و متقی می خواهد که به شراکت خود پایان دهد و او را در کارش تنها بگذارد.

حکمت الهی در ابتلا و آزمایش انسانها موقعیت جدیدی برای این جوان آرزومند و متوکل فراهم می آورد و همۀ این رفتارها را با منشاء رضایت خداوند تحمل می نماید.

این شریک که در ابتدا یاور او در کار و تلاش بوده است اینک در رفتاری بسیار ضعیف و غیر منصفانه او را از کارش جدا نموده و در تقسیم امکانات هم رعایت های لازم را نمی نماید .

در مشکلات و سختی هاست که انسان به رحمانیت خداوند واقف شده و به عینه پشتیبانی و هدایت های این یاری دهندۀ بزرگ را دریافت می کند .

اینجاست که اتکا به خداوند همّت و پشتکار می دهد  و با اندک بودجه موجود خود اقدام به آماده سازی مغازه ای در همان روستا می نماید.

زمستان است و نفوذ سرما ، ساخت و آماده سازی مغازه احتیاج به زمان و پول کافی دارد ، اما او می خواهد از فرصت ها استفاده نماید ، لذا از مساعدت دوستانش و یاری گرمای آتش کمک می گیرد تا نهایتاً مغازه خشک و آمادۀ چینش امکانات و اسباب فروش شود.

خرید امکانات و لوازم را هم با جایگاه اعتباری واعتماد فروشندگاه کالا  در شهر به اتمام می رساند و در حداقل زمان ممکن با مغازه ای کوچک آماده ادامۀ خدمت ، کسب و کار می شود.

                                            ----------- ادامه دارد  ---------  

 

ارزش دنیا

ارزش دنیا 

(قسمت اول)

پرندگان عاشقی بودند که در صفایِ خلوص و پاکدامنیِ خویش آشیانی از مِهر ساخته بودندو دوشادوش یکدیگربه تلاش و کوشش مشغول بودند.

سختی زندگی آزارشان نمی داد ، آنان زندگی خود را از صفر آغاز نموده بودند و در هدف بزرگ زندگیشان خداوند متعال جایگاهی رفیع و مناسب داشت ، معتقد بودند خداوند رحیم به اندازۀ پیامبرش بر آنان رحم و شفقت داشته است.

چه اعتقاد زیبایی !!!  این اعتقاد رهروی و پیروی مشتاقان به معبود را تضمین می کند.!!

جلوه گری و جایگاه این اعتقاد زمانی در اوج قرار می گیرد که بدانیم یکی از این پرندگان مهاجر در اوان کودکی والد خود را از دست داده و بعنوان یک "یتیم خردسال" همراه با مادر و تنها برادرش به جنگ با مصائب و مشکلات زندگی خود مشغول می شود .

فضای حاکم بر جامعه آن زمان ،  تفکر دینی است و رهبر دینی "روحانیت" رأس این هرم اجتماعی را از نظر علم و تقوی نشان می دهد.

برای تحصیل علوم قدیمه پیش قدم می شود تا بتواند از امکانات مالی حوزه در جهت رشد و تعالی خود استفاده نماید ، او می داند که فقرحاکم بر زندگی فردی و اجتماعی او مانع  آن است که بتواند استعداد بزرگ خود را شکوفا نماید ، لذا هجرتی بزرگ را آغاز    می کند تا تجربه ای بر دریافت مهرو محبت خداوند بزرگ ومردم با ایمان اجتماعش باشد .

در ابتدای ورود به قم با یک روحانی ساده و عامل آشنا می شود ، این روحانی بلند مرتبه وقتی می فهمد که دو کودک بی پناه بدون پشتوانه برای تحصیل به قم آمده اند ، آغوش محبت خود را بروی آنان می گشاید و منزل خود را سرپناه آنان قرار می دهد تا رنج زمانه و مشکلات حاکم بر زندگی آن دوران مأیوسشان نسازد و آنان را از اصل خود جدا نسازد .

 یک ماه پذیرای آنان است و همزمان زمینۀ استفاده از آموزش های حوزوی را برایشان فراهم می سازد و با آبرو و تلاش روزانۀ خود درجهت پیدا کردن یک حجره کوچک اقدامی مجدانه و خالصانه دارد تا نشانه ای از بزرگواری انسانهای خداجو و معتقد را عملا آموزش دهد ، اما چه حیف که مشکلات موجود در حوزه و وضع اقتصادی این مدارس بحدی طاقت فرسا است که آنان را از لذّت موفقیّت در تامین مکان برای شروع تحصیل بدون دغدغه محروم می سازد .

 انتظارشان بی نتیجه می ماند و آن مرد خدا و عالم ربّانی پیشنهاد تحصیل در تهران را می دهد ، لذا نامه ای به دوستش در یکی از مدارس می نویسد و وضعیت این دو کودک محروم را مکتوب و از او می خواهد تلاشش را برای اسکان آنان در مدارس حوزوی تهران بکار گیرد.

زحمات این دوست هم به نتیجه نمی رسد ، در مدارس تهران امکان تحصیل وجود دارد اما امکان سکونت آنان درحجره وجود ندارد.

پیشنهاد می کنند مبلغی بعنوان ماهانه بگیرند و با اجارۀ یک خانه در بیرون از مدرسه تحصیل کنند ، این پیشنهاد هم عملی نیست زیرا وجه ماهانه اعلام شده جوابگوی تامین اجاره یک خانه محقرانه نیست به اضافه اینکه مخارج غذا و پوشاک آنان هم باید مدّ نظر باشد .

حال که نمی تواند تحصیل کند ، باید به کار و تلاش بپردازد تا توشه ای اندک برای خود و خانواده اش فراهم سازد ، ولی سن او مانعی برای بکار گیری اوست ، جامعه ، کودک 10 الی 12 ساله را برای کارگری به رسمیت نمی شناسد .

از بنّائی خواسته می شود او را در کنار خود به کار مشغول کند و از در آمد ناچیزی برخوردار سازد تا بتواند یاری کننده مادر و برادر یتیمش در روستا باشد .

شرط بنا دریافت سهم 20 درصدی از کارکرد اوست ، قبول می کند و با توکل به خدا و امید فراوان به کارگری در ساختمانها و منازل مشغول می شود .

تا اینکه خانواده ای توانمند از آنان دعوت به کار می نماید آنان درمنزل مسکونی این خانواده مشغول به کار می شوند ، در طول این روزها همسر خانواده مشاهده می کند پسری در سن خردسالی تلاشی وافرو بالاتر از حد توان در انجام کار دارد گویی باید به اندازه یک بزرگسال زحمت بکشد تا مورد قبول قرار گیرد .

عاطفۀ انسانی او باعث می شود  شنونده شرح حال این کودک شود تا به جواب سئوالش برسد که کدام پدر و مادر و چرا حاضر به کار طاقت فرسای این کودک خردسال شده اند ؟

وقتی به جواب خود می رسد ، وبه نامرادیهای زمانه خود آگاه می شود رحم و عطوفتش متاثر شده و باعث می شود آن می شود که چتر حمایتی خود و خانواده اش را به روی این کودک یتیم بگستراند .

ابتدا غذای روزانه او را تامین می کند و آنچه که بنّا از مزد روزانه او کسر می کند تأمین و پس از خاتمه کار ساختمانی از او می خواهد مادر و برادرش را به تهران بیاورد و همگی در منزل آنان به کار و فعالیت مشغول شوند.

پیشنهاد مناسبی است اما مادر جرأت زندگی در شهر بزرگی چون تهران را ندارد ، وی به نخ ریسی و درآمد ناچیز خود وابسته شده است و به این خواسته جواب مثبت نمی دهد.

شاید خداوند می خواهد که در موطن این اطفال صغیر هنر الهی خود را بنمایاند و به زندگی آنان رنگ و جلا دهد و به همه غافلان بفهماند که خداوند حامی متوکلین و پرهیز گاران است.

                                            ----------- ادامه دارد  ---------  

همدلی و احترام

بنام خدا

همدلی و احترام

بعضی از شادی ها حلاوت مخصوصی دارند و در زمان خاص خود تفسیر می شوند ، شاید نقل آن نتواند حق مطلب را ادا کند و جایگاه حقیقی آن را مشخص سازد، اما بهرحال می تواند نشان دهندۀ حالت های احساسی انسان ها در موقعیت های متفاوت زندگی باشد.

دوران کار و خدمت بود، پرکاری و تلاش ممتاز جمعی از دانش آموختگان مرکز تربیت معلم مشهد تفکّری را در رئیس تربیت معلم تقویت کرده بود و به آن اعتقاد قلبی پیدا کرده بود.

اگر بتواند جمع محدودی از دانشجویان فارغ التحصیل را که شناخت کافی در باره آنان دارد و در کار و تلاش نمونه می داند ، به خدمت در مرکز ترغیب کند و قانون رسمی وزارت هم منعی برای این همکاری نداشته باشد ، می تواند زمینه ای برای تحول و بهره وری در مرکز باشد.

دلائل مثبت و محکمی برای این اعتقاد خود داشت و سالهای اول انقلاب و نزدیکی او به دولت مردان خاصه "شهید رجائی" باعث شد تا در پی گیری خواستۀ خود مصمّم باشد.

از نظر وی این جوانان دوسال از زتدگی خود را در این مرکز گذرانده بودند و شناخت کافی ازتوانمندی های خود بجا گذاشته و خود اطلاعات مفید و مناسبی از وضعیت مرکز داشتند ، لذا بهتر می توانستند او را درجهت تغییرات و تحوّل مورد نظر یاری و مساعدت نمایند ، انرژی و توان خاص این دوران هنگامی که بصورت مجموعه ای مورد استفاده قرار گیرد ، واقعا مؤثر و مفید خواهد بود ، استفاده از توان مدیریتی دانشجویان فارغ التحصیل وفاصلۀ کم سنی آنان با ورودی های سالهای بعد هم قابل تأمّل است ، زیرا ارتباط و همدلی ها را تقویت و سبب ایجاد انگیزۀ مناسب برای تلاش و تکاپو خواهد بود، همچنین اینان هنوز گرفتار زندگی نشده و می توانند وقت زیادی از اوقات روزانۀ خود را به فعالیت های شبانه روزی مرکز اختصاص دهند ، حتی در مرکز مستقر شده و چون دوران دانشجویی از موقعیّت خوابگاه استفاده نمایند .

وی با توجه به موقعیّت های اوائل انقلاب جلسات هفتگی و ویژه ای تحت عنوان جلسات "خود سازی" طراحی کرده بود که بار آموزشی داشت و کتب اخلاقی مورد بررسی قرار می گرفت تا زمینه ای برای عمل واجرای آن در جامعه باشد ، در این جلسات کنترل های درونی برجسته و مورد توجه بود.

توجه خاص و اعتقاد چنین مسئولی به نیروی جوان ، "اعتماد به نفس" مناسبی بوجود آورده بود ، خاصه که دوران کارورزی و آمادگی چنین مدیریتی در دوران دانشجویی طی شده بود و تعدادی از منتخبین ، اعضای شورای مالی مرکز بودند و در سیاست های کاری مرکز در سال آخر دانشجویی نقش ایفا کرده بودند و به صداقت و توان مدیر مرکز ایمان داشتند .

پی گیری ها به ثمر نشست و جواب وزارتخانه مثبت بود ولی با توجه به سهمیۀ خدمتی این عزیزان باید ابتدا به شهرستان خود اعزام می شدند تا اقدامات اولیه جهت استخدام آنان انجام شود ، و پس از آن ، برابر درخواست رئیس مرکز و موافقت اداره کل(مدیر کل) به مرکز منتقل شوند.

پس از این موافقت ، توجیه لازم صورت گرفت و نامه های درخواست به این دانشجویان داده شد تا درهنگام تعیین مکان خدمت به موقتی بودن کارفارغ التحصیلان ، آگاهی لازم بوجود آید و رها سازی آنان راحت تر صورت گیرد .

این حرکت رئیس مرکز نمونه ای از بصیرت و توانمندی مدیریتی وی بود و نشان دهندۀ کار جمعی آنان در مدرسه علوی با دولتمردان کنونی در قبل از انقلاب بود و مشخص کنندۀ تاثیر فعالیت های گروهی در هوشیاری و درایت آنان بود و اینک بعنوان الگو در فعالیت های پس از انقلاب نقش موثر خود را نشان می دهد.

حضور حدود سی نفر نیروی تازه نفس و فارغ التحصیل پس از انقلاب در شهرستان مورد توجه مسئولین بود و مراحل بکار گیری این نیروها با توجه به تخصص آموزشی آنان انجام می شد ، تقریبا این نیروها باید به بخش ها و حومه معرفی می شدند که در آن زمان کار در بخش ها به جهت دوری از مرکز و فوق العاده های مالی آن مورد توجه فارغ التحصیلان بود.

علیرغم اطلاعی که مسئولین از وضعیت داشتند و زمینه های تشویق من را فراهم می نمودند ، با توجه به امتیازی که حاصل تلاش در تحصیل و کسب معدل و دیگر موارد بود در ردیف های بالای جدول قرار داشتم و در بخش محل تولد خود سازماندهی شدم ، و جهت تعیین مکان خدمت همراه دوستان به بخش عزیمت کردیم .

هنگام تقسیم محل خدمت ، دوستان انتظار خود را بیان نمودند ، آنان اعلام کردند هرچند امتیاز بالاتر داری و باید در انتخاب روستا اولویت داشته باشی ولی با توجه به موقتی بودن ابلاغ کاری سعی کن روستای نزدیک به مرکز و مناسب را انتخاب نکنی تا ما بتوانیم آنرا انتخاب و مستقر شویم.

حرف درستی بود اما به جهت حداقل یک یا دوهفته کاری من را به مشکل می انداخت ، زیرا رفت و آمد به چنان روستاهایی بصورت هفتگی انجام می شد و سختی خاص خود را داشت.

احترامی که بین ما و دوستان بود ، سبب اطاعت شد و من سعی کردم آخرین نفری باشم که روستایم را انتخاب می کنم  ، در هنگام تعیین روستا و محل خدمت ، ناراحتی مسئول صدور ابلاغ را مشاهده کردم ،   وی گفت این روستا محروم است شما هم که باعث می شوی نیروی موقتی به این روستا اعزام شود و پس از آن خالی بماند ، خوب بود جای مناسب را انتخاب کنی تا وقت عزیمت امکان تامین نیرو راحت تر باشد .

این حرف هم درست بود ، و من در این وسط قرار گرفته بودم که کدام رفتار مناسب تر است.

دوستان هم کمک کردند و آن مسئول را قانع کردند که بهرحال شما قادر به تامین نیرو خواهید بود ، و قول دادند چنانچه با مشکلی روبرو شدید ما حاضر به هرنوع همکاری و تغییر ابلاغ هستیم ، فضای مثبتی بوجود آمد و مسئول بخش از اتحاد و وحدت جمع به شوق آمد و ابلاغ موقتی من را مکانی قرار داد که امکان تامین نیروی آن راحت تر باشد و دوستانم هم به خواسته خود رسیدند ، با خوشحالی نمایندگی آموزش و پرورش در بخش را ترک کرده و به منازل خود عزیمت کردیم تا شروع کننده خدمت معلمی خود باشیم.

همدلی با دوستان و رعایت ادب در برخورد با آنان و توجه به رضایت آنان در موقعیتی که بگونه ای برجسته شده بودم ، زمینه ساز جایگاه شخصیتی خاصی شد که بعدا سبب احترام و معرفی مثبت جایگاه من می شد و تلاش مرا در انجام فعالیت ها تسهیل می کرد و رضایت مناسبی از کار و تلاشم بوجود می آورد تا بتوانم این شادی و نشاط را پشتوانه فعالیت های بعدی خود قرار دهم .

چنانچه تک روی می کردم و به نیازها و خواسته های همکارانم توجهی نداشتم ، شاید زمان محدودی برای ابراز وجود داشتم و با قهر و برخورد نامناسب دیگران ، همه شادیها به غم و اندوه تبدیل می شد ، آنگونه که تعدادی از همکاران با دوستان و یاران خود دارند و در این مواقع اصالت و جایگاه اصلی خود را فراموش و خود را در انزوای رفتاری دیگران قرار می دهند .

مدیریت خاص

مدیریت خاص

اواخر شهریور 71 بود، در آن سال تدریس پاره ای از دروس تربیتی دوره های تابستانی به من واگذار شده بود، علاوه برآن آموزش قرآن و احکام کلاس های نهضت سواد آموری را به عهده داشتم .

زمانی که برای تحویل نمرات دانشجویان به محل جدید آموزش های ضمن خدمت آمدم [۱] ، مدیر دوره های تابستانی مرا به طرف خود خواند و در ضمن نشان دادن موقعیت های مرکز ، مرا دعوت به قبول مدیریت مرکز نمود و از من خواست که حتماً این مسئولیت را قبول کنم  ، دلائل او برای قبول این مسئولیت به شرح ذیل بود.

1-      تجربه کاری در مراکز تربیت معلم و آشنائی با اساتید و دانشجویان و چکونگی فعالیت های آموزشی و پرورشی مراکز [۲]

2-               تجربۀ  تدریس در مراکز تربیت معلم و آموزش ضمن خدمت

3-               تجربۀ کاری در امور تربیتی ادارۀ آموزش و پرورش و آشنائی با موقعیت های اداری و ...

او در استناد به مدارک و دلائل پیش فرض خیلی مصمم به نطر می رسید و پافشاری لازم را در وادار کردن من به قبول مسئولیت داشت و همین باعث شد که انگیزۀ مناسبی برای قبول مسئولیت داشته باشم، اما چرائی واگذاری این مسئولیت را به خود مورد بررسی قرار می دادم.

پافشاری ریاست اداره و تعدادی از اساتید ، نقاط قوت دیگری در انگیزه دار کردن من به قبول این مسئولیت شدند، هرچند که تمایل به پیشرفت و قرار گرفتن در جو فرهنگی و مدیریتی این مراکز برایم از اهمییت خاصی برخوردار بود، به هر حال مسئولیت مدیریت مرکز را پذیرفتم و فعالیت من با برنامه ریزی برای دانشجویان اختصاص یافته به مرکز آغاز شد.[۳]

در اولین روزهای کاری به نتایج مناسبی دست یافتم که ارائۀ آن خالی از لطف نیست و شیوه های مدیریتی ما را بیان می کند که تحلیل و بررسی آن به خواننده واگذار می شود.

تاسیس مراکز ضمن خدمت بر اساس توافق کارشناسان آموزش ضمن خدمت ادارات کل با رؤسای آموزش و پرورش استانها بود ، لذا مجموعۀ مدونی نداشت و سلائق کاری افراد برنامه ریز در استانهای پهناور ایران نمودهای مدیریتی خاصی را به ارمغان آورده بود.

در استان پهناور خراسان توانمندی مراکز و پیشرفت کاری او به عوامل زیر بستگی داشت.

1-  به جهت عدم بودجه خاص و متمرکز برای چنین مراکزی لازم بود مدیریت مرکز از روابط انسانی بالائی برخوردار باشد تا بتواند به طرق خاص ، همکاری مجموعه های متفاوت ادارات شهرستان و استان را جلب نماید ، پی گیری ، سماجت و ارتباط مستمز از مختصات مناسب این نوع مدیریت بودند ، زیرا مکانی که هیچ جایگاه بودجه ای  در ادارات آموزش و پرورش نداشت [۴] باید به گونه ای اداره می شد ، هرچند بعد مثبت این نوع مدیریت در خور توجه است ، اما وابستگی به افراد در پشتیبانی غیر برنامه ای می تواند نقاط منفی زیانباری هم داشته باشد ، خاصه اگر خدای نکرده در جهت تامین امکانات و نیازمندیها تن به مصالحه داده شود.

2-  عدم جایگاه علمی و هماهنگ برابر دانشگاه ها برای اساتید ، رشد سریع و بی برنامه مراکز آموزشهای تکمیلی در این برهه و کمبود اساتید فوق لیسانس و بالاتر در شهرستانها ، زمینۀ رقابتی خاصی را بوجود آورده بود که برای جذب اساتید باید امتیاز های خاصی در نظر گرفته می شد [۵] تا بتوانیم از وقت مناسب تدریس آنان استفاده نمائیم ،  در این میدان موفقیت آنان که توانمندی و امکانات بالاتری داشتند محرز بود وچنانچه اساتید متخصص و توانمند آموزش و پرورش تامین کنندۀ این  نیاز نبودند ساعات نامناسب تدریس و به اصطلاح پرت اساتید دانشگاه ها به چنین مراکزی اختصاص می یافت زیرا:

الف – عدم برنامه ریزی مناسب مالی باعث می شد حق التدریس اساتید حداقل تا 6 ماه پس از تدریس پرداخت گردد.

ب- میزان حق التدریس اساتید به مراتب پایین تر از میزان پرداخت دانشگاه ها بود ج دانشگاه ها حق التدریس اساتید را بموقع پرداخت می کردند و یا اینکه امکان دادن وام به اساتید در مواقع ضروری میسّر بود ولی مراکز ضمن خدمت قدرت ارائۀ چنین امکاناتی را نداشتند.

3-  اشراف به سرفصل های درسی دوره ها و موضوع های هر کتاب ، توانمندی بر هدایت غیر محسوس اساتید، درک نظرات و خواسته های به حق دانشجوئی از عوامل دیگر موفقیت بود.

اساتید باید اشراف کاری مدیر را درک کنند تا دل به هدایت او بسپارند ، ذکاوت و ریزبینی  مسئول را درک کنند تا به جهت مصونیت از ارزشیابی تن به مصالحه با دانشجویان ندهند و از طرفی مدیر باید خواسته های بحق دانشجویان را تشخیص دهد و در جهت رفع مشکلات بکوشد که رودرروئی و مقاومت بین اساتید و دانشجویان  منجر به انحراف نگردد.

هرچند تبحّر علمی و شخصیت خاص اساتید ، روش هدایت خاص خود را داراست ولی به تجربه دریافتیم که درک متقابل آنان این مشکل را مرتفع خواهد ساخت، عدم تبعیض ، نگاه عادلانه و منطقی و توجیه به موقع اساتید در ساخت محیطی مطمئن ، مناسب و دارای امنیت نقش مؤثری خواهد داشت و زمینۀ مساعدی را برای همکاری آنان فراهم می ساخت .



1-آموزش ها در یکی از مدارس راهنمائی برگزار شده بود و برای امتحانات به این مدرسه 11 کلاسه که به مرکز ضمن خدمت اختصاص یافته بود ، نقل مکان نموده بودند.

2-  قبلاً به عنوان سرپرست شبانه روزی و مربی تربیتی در مراکز تربیت معلم مشهد و سبزوار انجام وظیفه نموده بودم.

3- این دانشجویان شامل قبولی  های سال قبل که در مشهد تحصیل می کردند و قبولی های سال جدید در رشته های کارشناسی روزانه و کاردانی شبانه بود.

4- حتی به اندازۀ یک مدرسه جایگاه بودجه ای نداشت ، بصورتی که برای نیاز های ابتدائی باید به سراغ معاونت مالی ادارات می رفتیم و همکار آنان را طلب می کردیم

5- مانند پرداخت حق التدریس برابر دانشگاه ها که در قوانین آموزش و پرورش جایگاهی نداشت ، پرداخت وام ، نقل و انتقال و تامین غذا و مکان استراحت اساتید مدعو.

اقامت در خوابگاه مرکز تربیت معلم پسران تهران

اقامت در خوابگاه مرکز تربیت معلم پسران تهران

آغازی بر درس های عملی مدیریت مراکز و خوابگاهها

 

پس از طی مسیر و مسافت  جاده ای مشهد تهران در مرکز تربیت معلم پسران تهران مقیم شدیم به محض ورود با خوابگاههائی نامناسب و بهم ریخته روبرو شدیم ، کمی ناراحت شدیم که مورد کم توجهی قرار گرفته ایم ، ولی حضور و همراهی ریاست مرکز با ما به کاهش این ناراحتی می افزود ، بخصوص که همین مشکل خود درس بزرگی برای ما شد.

با هماهنگی و هدایت ریاست مرکز تمام پتو ها و امکانات خواب خوابگاه را به بیرون بردیم و اقدام به گردگیری و شستن پتو ها نمودیم ، خوابگاه را هم حسابی تمیز کردیم و همگی به حمام رفتیم تا گرد و غبار سفر و نظافت انجام شده را از جسم خود بیرون کنیم و اینبار در فضائی پاک که حاصل تلاش جمعی ما بود مدتی را سپری نمائیم .

دیگر شهرستان ها هم از ما الگو گرفته و اقدام به پاکسازی محل اقامت خود نمودندودر سالم سازی محیط نقشی ارزنده بجای گذاشتند.

این رفتار توقع ما را کم کرد ودرسی مهم را به ما آموخت که در همه جا باید معلمی کرد و آموزنده رفتار و افعال مناسب بود.

اینک باید به توسعه ارتباط ها می پرداختیم ، تیم خراسان مجهز آمده بود ، ما با خود امکانات ضبط تصویری و گفتاری همایش را داشتیم و فعالیت ها را نیز تقسیم نموده بودیم.

مسئولیت ضبط تصویری مراسمات به عهده حقیر بودو این گام خود باعث نزدیک کردن من به مسئولین و جایگاههای ویژه می شد .

در این محیط بود که فهمیدیم دیگر استانها افراد این همایش را انتصاب کرده بودند ولی در خراسان همه دانشجویان اجازه داشتند نماینده واقعی خود را انتخاب و اعزام نمایند.

بعداً فهمیدیم که این دگرگونی و انتخاب متفاوت خراسان از دیگر استانها چه تاثیر بسزائی در صمیمیت و همنوائی محیط مرکز گذاشت ،  در این صورت به ابتکار و خلاقیت مدیریت مرکز آفرین می گفتیم و بگونه ای شیفته رفتارهای وی شدیم.

کلاس ها آغاز می شد و ما هریک با مسئولیتی خاص در هر کلاس حاضر می شدیم ، فعالیت های جنبی این کلاسها هم موثر و پر بار بود.

در اندک زمانی فهمیدیم مجریان و مدرسان این همایش همگی یاوران و تئوریسین های انقلاب اسلامی ایران هستند .

سخنانی پر عطش و از سر دلسوزی ، آنچنان در قلب ها نفوذ می کرد که خود غافل از آن بودیم .

همه این رفتار ها ضبط می شد و صدا ها به نوشتار تبدیل می شد تا مجله ای مناسب تدوین شود و در اختیار دیگران هم گذاشته شود، انچه مهم بود ، نتیجه این تلاش ها ابتدا به خود گروه برمی گشت ، شب ها در نشست های خود این خاطرات را بازگو می کردیم و رقتارهای ارزشی و مناسب برجسته و دسته بندی می شد .

مجموعه غیر خراسانی با دیدن امکانات فیلم برداری و خضور مداوم من در موقعیت ها مرا دانشجو تلقی نمی کردند ، بخصوص که در موقعیتی مسئول مصاحبه با شهید باهنر در مقابل همه دانشجویان بودم ،

حضور در جلسات خاص همراه با دوربین در مقابل شهیدانی جون رجائی و باهنر و بزرگانی چون ایت الله مشکینی   ، ایت الله هاشمی رفسنجانی و حجت السلام قرائی و حجت السلام راستگو از مهمترین لحظات عمر من بود که چه بسیار موثر شخصیت من را تحت تاثیر قرار داد و گفتارهای این عزیزان هم بر جانم نشست ، این حرکات و جلسات آینده مناسبی را برای مراکز تربیت معلم نوید می داد.

شرکت در سمینار آموزشی دانشجویان تربیت معلم سراسر کشور در سال 1359

شرکت در سمینار آموزشی دانشجویان تربیت معلم سراسر کشور

 در سال 1359

 

با آغاز نیمسال دوم سال تحصیلی از طرف مسئولین مرکز اعلام شد که سمینار آموزشی دانشجویان تربیت معلم سراسر کشور در تهران برگزار می شودو سهمیه مرکز تربیت معلم پسران مشهد 20 نفر می باشد.

نحوه انتخاب افراد به کلاسها واگذار شد، 16 نفر از شانزده کلاس(هر کلاس یک نفر) و 4 نفر منتخب رئیس ومسئولین مرکز، بدین صورت هر کلاس وارد شور و انتخاب شد تابتوانند نماینده خود را برای شرکت در سمینار معرفی کنند .

این سمینار به ابتکار شهیدان رجائی و باهنر و بهشتی طراحی شده بود تا بتوانند پایگاه اعتقادی دانشجویان را مستحکم نموده و آنان را در مقابل هجمه های دشمن در ابتدای انقلاب مصون سازندو این مجموعه را سفیرانی پر تلاش برای انتقال مفاهیم اصیل اسلام و انقلاب قرار دهند.

آن روزها تفکرات الحادی و گروهکی در مراکز فرهنگی فعالیت داشتند  و هجمه های دشمن خارجی و منحرفین داخلی فضای محیط های آموزشی را مسموم و خطرناک کرده بود و همه بعنوان منجی ایران داد سخن می دادند و سعی در همراه کردن دیگران با تفکر خود بودند، به همین جهت هر گروهی در مقابله با گروه دیگر اثاقی را تسخیر کرده و به فعالیت های تبلیغی خاص خود مشغول بودند ، روزنامه های متعلق به دیدگاه خود را توزیع می کردند ،سخنرانی برگزار می کردند و سعی در جلب هودار می نمودند .

تفکر های خاص آن دوران اعم از تفکر انحرافی مجاهدین خلق(منافقین)، گروه های چپ ، انجمن حجتیه ،گروه پیمان و تفکری موسوم به بنی صدر(اولویت تخصص بر تعهد) در مقابل تفکر شهید رجائی بود و براستی لازم بود جریانی قوی و مقاوم بتواند هدایت گر جامعه معلمین و جهت دهنده آنان بسوی حق و حقیقت باشد ، لذا تشخیص این بزرگواران بسیار بجا و مفید فایده بود.

سمینار باید از تاریخ 26 اسفند ماه در تهران آغاز و تا 14 فروردین ادامه می داشت .لذا لازم بود کسانی که دراین سمینار شرکت می نمایند ، تعطیلات نوروز خود را به این مهم اختصاص دهند که این آزمایش اول و آغازی بر حرکت های انقلابی مرزداران فرهنگ بود.

حقیر هم بعنوان نماینده کلاس 13 انتخاب شدم تا پس از یک دوره آموزش دو هفته ای سفیری مناسب برای مجریان برنامه و نماینده ای صادق برای همکلاسانم باشم.

ورود ریاست جدید مرکز و آموزش شیوه های عملی مدیریت

ورود ریاست جدید مرکز و آموزش شیوه های عملی مدیریت

 در جهت انجام فعالیت های مرکز و خوابگاه نیازمند ارتباط هایی با اداره کل اموزش و پرورش خراسان بودیم ، در یکی از همین ارتباط ها فهمیدیم که ریاست مرکز تربیت معلم پسران تعیین و ابلاغ حضور در مرکز یافته است.

وی بر اساس شیوۀ مدیریتی خود به صورت ناشناس به جمع دانشجویان آمده بود ولی خود را معرفی نکرده ، سعی در کسب اطلاع از روند فعالیت های مرکز به صورت مستقیم و بدون واسطه داشت.

از آنجا که چهره ای جوان و شاد داشت واختلاف سنی وی با دانشجویان زیاد نبود، و از طرفی محدودیت های ورود و خروج کمتر وجود داشت ، اعضای خانواده دانشجویان به راحتی  می توانستند  به خوابگاه وارد شده و با اقوام و نزدیکان خود ملاقات داشته و یا حتی صرف غذا داشته باشند،حضور وی در مرکز و بین دانشجویان برجسته نمی شد.

وی اولین گفتگو ها را با ما آغاز کرد و تعهّد گرفت که فعلاً حضور وی به دیگران اعلام نشود، تا بتواند اطلاعات دقیقی از موقعیّت ها و افراد به دست آورد.

رئیس جدید شیوۀ کاری و برخورد های ما را هم زیر نظر داشت و از دیگران در بارۀ ما مطالبی شنیده بود.

بالاخره از طرف معاونت آموزشی مرکز اعلام شد که جلسه معارفۀ رئیس جدید در سالن اجتماعات برگزار می شود ، وقتی که بچه ها هم در جلسه معارفه چهرۀ وی را مشاهده نمودند به نظرشان آشنا آمد.

آنها چهرۀ مؤدّب و صمیمی  وی رابه یاد داشتند که نمایی از آرامش و امنیت بود، ایمان و تعهدش نفوذ خاصی داشت، اکثراً در نمازهای جماعت شرکت کرده و به دیگران و حتی دانشجویان اقتدا می کرد و گاه در خوابگاه سرپرستی می خوابید ، همراه با بچه ها از غذای معمولی خوابگاه دانشجویان می خورد، و به حرف ها و درد دل های دانشجویان گوش می داد و سعی در رفع نواقص و موانع داشت ، وی تا آنجا دانشجویان را همراهی می نمود که گویی مکان و مأوایی برای زندگی خود ندارد، و بدین صورت رمز موفقیت وی رقم خورد وجایگاهی متعالی برای رفتارهای انسانی خویش به نمایش گذاشت و خود الگو واسوه ای متعالی برای رفتار دانشجویان شد .

اغلب دانشجویان از این هدایت های عملی خاطرات خوشی داشته وزمینه ای مناسب برای تغییرات رفتاری آنان فراهم می شد و بر آرامش و صمیمیت محیط مرکز می افزود.

ورود به صحنه های مدیریتی مرکز  و انجام کارورزی غیر رسمی

ورود به صحنه های مدیریتی مرکزتربیت معلم پسران مشهد 

و انجام کارورزی غیر رسمی

 در این مجموعه سال دوم تحصیلات خود را در حالی آغاز نمودیم که ریاست مرکز از مدیریت عزل و به تدریس زبان خارجه در دبیرستانها مشغول شده بود.به همین جهت فعالیت معاونت آموزشی مرکز بیشتر شده بود وبه ناچار معاونت شبانه روزی مرکز سعی در یاری رساندن به معاونت آموزشی را داشت ، درقسمت شبانه روزی هم سرپرستان جوان و فعالی نداشتیم که بتوانند این خلاء را پر نمایند ،زیرا دوتن از سرپرستان خوابگاه سالهای آخر خدمت خود را سپری می کردند و حوصله کار و فعالیت با جوانان پرشور را کمتر نشان می دادند .

یکی از سرپرستان جوان نیز مشکلات خاص زندگی خود را داشت . لذا کاستی هائی در سیستم شبانه روزی وجود داشت و فعالیت های این واحد تحت تأثیر قرار گرفته بود. درجهت یاری دادن به این بخش از نیروی دانشجو کمک گرفته می شد و همین نیاز باعث شد که مدیریت بخش هائی از فعالیت شبانه روزی به ما واگذار شود .

 تا اینکه پس از چندی انتخابات شورای مالی مرکز برگزار شد و سازماندهی و نظارت بر پاره ای از امور به حقیر واگذار شد . مجموعه فعالیت های شبانه روزی با تنوع خود چنان ما را درگیر می کرد که گاه توان حضور در کلاس های درسی را از اعضای شورای مالی سلب می شد .

توانمندی ، تلاش و فعالیت ایثارگرانه دوستان باعث آن می شد که همانند نیروهای موظف به رتق وفتق امور بپردازند ،از طرفی صداقت و کارآیی این دوستان سبب آن شد که رسماً مسئولیت هائی به آنان واگذار شود.

این مجموعه چهار نفری در شورای مالی و امور شبانه روزی عبارت بود از یک دوست در رشته تربیت بدنی و برادری در رشته ابتدائی که بجهت توانمندی خاص وی در بیان معارف دینی و سخنرانیهای مذهبی به رشته دینی و عربی تغییر رشته یافت، و حقیرو برادری دیگر که اتفاقاً سبزواری بوده و مقید بودیم علیرغم انجام این فعالیت ها به عنوان دانشجویانی منظم در کلاس ها هم حضور داشته باشم ، لذا تقسیم کار براساس این موقعیت ها بوجود آمد و هریک به فعالیتی مشغول شدیم .

در آن زمان راننده در موقعیت شبانه روزی وجود نداشت اما پاره ای از امور باید توسط خودروانجام می شد، مثلا نان مرکز باید ساعت 6 صبح تحویل گرفته می شد لذا این مسئولیت به حقیر واگذار شد و علاوه برآن انبار مواد غذائی هم تحت سرپرستی من قرار گرفت تا با توجه به حواله صادر شده از طرف سرپرست بتوانم امکانات غذائی هر روز را به آشپز ها تحویل نمایم .

 نظارت برخرید مواد غذائی به دوست تربیت بدنی ، برنامه ریزی امور فوق برنامه ، نماز دعا و زیارت امام هشتم بعهدۀ دوست دینی و عربی ، نقل و انتقال دانشجویان به حرم و پی گیری وتامین نیاز های مالی دانشجویان ضعیف به دوست دیگرمان واگذار شد .

چنین فعالیت ها و همراهی ها باعث می شد که بعنوان کارورزی غیر رسمی درگیر مدیریت کلان و بالاتر از توان خود شویم و دوستی خود را با با مسئولین مرکز مستحکم نمائیم .

دوران تحصیل در تربیت معلم و خطر های پیش رو  ( از مجموعه خاطره ها و رویداد ها)

 دوران تحصیل و خطر های پیش رو

 دوران تحصیل در مرکز تربیت معلم پسران مشهد که بعداً به نام شهید خورشیدی مزیّن شد با خطراتی همراه بود ، ازجمله این خطر ها ، رفتار ها و فعالیت گروهک های سیاسی فعّال در مرکز بود که هریک اطاقکی را به فعالیت های خود اختصاص داده و درصدد جذب دیگر دانشجویان بودند.

این گروهها که بعضی مدعی اسلام بودند ، برنامه های ویژه ای را در جهت جذب دانشجویان خاص تدارک می نمودند و با برخورد های مناسب و محترمانه سعی در دعوت ، مشاهده ، نظارت بر فعالیت ها  و حضور فعّال در جلسات خود می نمودند .

حقیر هم با دعوت های خاص این گروهها روبرو می شدم و گاهی در جلسات اولیه آنها شرکت می نمودم تا مستمع روش و بیننده فعالیت آنها باشم .

همزمان با این حرکت ها و تبلیغات هدایت های اساتید دلسوز را همراهی می نمودیم و با سئوال و در خواست تبیین روش ها نیازمند شناخت و تشخیص خق از باطل بودیم.

گاه نشریات و کتابهای گروهها را مطالعه می نمودیم و گاه راهکار های هر گروه را به نقد می گذاشتیم تا راه را از بیراهه باز شناسیم .

هدف مسلمان بودن و مسلمان ماندن بود و همگی مدعی این هدف ، تا اینکه ماهیت ها معرفی و مشخص می شدند و با کمک دوستان و اساتید مذهبی و شرکت در جلسات اسلام شناسی و مطالعۀ کتب مذهبی مسیر ها شناخته می شدند تا راهرو کدام راه باشیم.

یکی از افراد فعّال در گروهک  مدعی اسلام(منافقین) همکلاسی من بود و توانسته بود بعنوان شورای مالی مرکز از دانشجویان کسب رأی نموده و ما را همراهی نماید.

وی تلاشی وافر به جذب من داشت و با لطایف الحیلی از جمله واگذاری مسئولیت ، در خواست مشورت ،تشکیل جلسه تحلیل و تبیین و ... زمینه جذب را فراهم می ساخت ولی با خواست خداوند و راهنمائی دلسوزان به اسلام و افراد متقی ، تمایل من به شرکت در جلسات و حضور در مراسمات این گروهک کم رنگ شد .

وی که با عدم تمایل من به وابستگی گروهک ها روبرو شد ، ازمسیر عناد سعی به تخریب موقعیت و جایگاه من نمودو پس از ناکامی در جذب اقدام به رفتار های خاصی می نمود که مرا ازچشم دیگر دوستان بیندازد و ارتباط خود را نیز قطع نمود .

بعدها بکلی از من جدا شد و مرا مخالف خود قلمداد نمود و سعی در تضعیف موقعیت اجتماعی من و همراهانم داشت .

این هدایت خدایی علیرغم مشتبه بودن مسائل و عدم اطلاع دقیق ما از جریانات سیاسی آن زمان ، مرا در مسیر مناسبی قرار داد و بعنوان فرد مستقلی معرفی نمود و توجه بیشتر دانشجویان را فراهم آورد، بصورتی که به عنوان نمایندۀ آنان در موقعیت های متفاوت انتخاب می شدم، حتی زمانی که سهمیه برای حضور در کلاسهای فرهنگی و هنری تهران بصورت بسیار محدود تدارک شده بود به عنوان نمایندۀ کلاس انتخاب و معرفی شدم .

چنین موقعیتی در بین اساتید و کارکنان مرکز هم مطرح شده بود و تا زمینه ای برای جلب توجه آنان باشد، لذا برابر این شناخت موقعیتی برای همکاری با آنان در امور مدیریتی مرکز و هماهنگی های بازدیدی و تدریسی فراهم شده بود .

فعالیت های دیگری که توازن رفتاری مرا به دنبال داشت ، یادگیری و قبول مسئولیت در موقعیت های فرهنگی و هنری مرکز بود که از جملۀ این فعالیت ها فیلم برداری ویدئویی مراسمات مرکز بود که به عنوان فعالیت های فوق برنامه پذیرفته بودم و برابر درخواست شهید هاشمی نژاد تصویر برداری از جلسات سخنرانی نامبرده در یکی از مراکز آموزشی به من واگذار شد .

هرچند انجام چنین فعالیت هایی حضور فعال مرا در جلسات درسی و کلاسی تحت تاثیر قرار می داد ولی توانست دریافت مناسبی از مباحث دینی را برایم به ارمغان آورد و به پایداری من در حرکت آرام خود به سوی دین باوری بینجامد .

این فعالیت ها انس و علاقۀ و الفت مرا با اساتید مضاعف کرد وازجهتی فعالیت های کارآموزی من در مباحث مدیریت بود ، بصورتی که در بسیاری از مسافرت های بازدیدی و نظارتی اساتید بعنوان همراه مسئولیت تهیه گزارش و نمودهای تصویری فعالیت ها را داشتم تا بتواند فعالیت مؤثری برای مرکز و دانشجویان غائب در صحنه باشد.

در یکی ازاین مسافرت های پر ثمر همراه با عده ای از اساتید در شهرستانهای متفاوت حضور یافتیم تا الگوهای مناسب تدریس را در هر شهرستان به تصویر کشیده تادر موقعیت های درسی مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد .

لازم است در اینجا به دید باز و نظر مساعد مدیریت مرکز نیز اشاره نمایم که چنین زمینه های کاری و بهره گیری از مشارکت دانشجویان از ابتکارات خاص او بود لذا با این رفتار مدیریتی خود توانست اساتید و دانشجویان را به تلاش و تکاپو وادار نماید.

تحصیلات آموزش عالی ( تربیت معلم ) از مجموعه خاطره ها و رویداد ها

تحصیلات آموزش عالی ( تربیت معلم و دانشگاهی )

 

در سالهای اولیه انقلاب اسلامی ایران ، موج گسترده ای ناشی از بعد دینی و اسلامی بستر های اجتماعی کشور را تحت اشعاع قرار داده بود ، از جمله این موقعیت های اصولی و ارزشی تشکیل نماز جماعت در اول وقت و شرکت بموقع در زمان فضیلت نماز شور و شوق مناسبی بوجود آورده بود، بصورتی که اکثر مدیران و مسئولین نهادها و موقعیت های اداری سعی در برپائی نماز جماعت و تداوم آن داشتند.

بجهت اهداف تبیین شده و اصولی انقلاب در مراکز دانشگاهی  خاصه در مراکز تربیت معلم سعی بر بکار گیری روحانیون توانمند و متعهد برای نفوذ در جوانان و جوابگوئی نیازهای فکری و تامین موقعیت های معنوی زندگی آنان بود تا بصورت غیر مستقیم بتوانند معلمینی آگاه ، مؤمن و متعهد تربیت نموده ودر جهت استمرار حرکت اصولی انقلاب گامی اساسی داشته باشند ،  لذا این مهم به دو استاد روحانی مرکز واگذار شده بود که از نظر توان تبلیغ و تبیین مسائل درجه ای بالا داشته و بعدا به عنوان چهره های سرشناس استان به موقعیت های بالاتری اعزام و بکار گرفته شدند .

یکی از این عزیزان روحانی که توانائی مناسبی در جذب دانشجویان داشت ، همزمان با خاتمه کلاس های ظهر نماز جماعت را در مرکز اقامه می نمود .

شرکت اکثریت دانشجویان و عدم جوابگوئی سالن اجتماعات مرکز  مسئولین را بر آن داشت که نماز جماعت ظهر را در فضای باز مرکز و در محلی آفتاب گیر ادامه دهند ، لذا شکوه و معنویت این نمازها از خاطرات بیاد ماندنی حقیر و دیگر دانشجویان می باشد.

در یکی از روزها که حدود 16 کلاس آماده برگزاری نماز شده و همگی صفوف منظم و فشرده نماز را تشکیل داده بودیم ، پس از دقایقی تاخیر معاونت آموزشی مرکز که فردی منظم ، دقیق ، فعال و متعهد بود در محل نماز حاضر شد و با با بیان مقدمه ای کوتاه اعلام نمود که بجهت مشکلات کاری ، امروز امام جماعت حاضر نخواهند شد .

تاثیر معنوی و رفتاری این معاونت بر دانشجویان چنان بود که اکثریت از او خواستند خود امامت این جماعت را به عهده گیرد و نماز جماعت در وقت فضیلت خود اقامه گردد.

در آن دوران امامت نماز برای افراد غیر روحانی کار آسانی نبود ، بخصوص که درآموزش های وسط نماز احکام اولیه و شرایط امام جماعت بازگو شده بود و دانشجویان به شرایط لازم برای امامت نماز واقف بودند.

معاونت مرکز که تقریبا رعایت کننده احکام و به عنوان فردی متدین شناخته شده بود خود را مستحق چنین جایگاهی ندانست ، لذا از یکی از دانشجویان نمونه مرکز که به صداقت و ایمان مشهور بود در خواست کرد تا امامت این نماز را بعهده گیرد.

پس از اعلام نام وی متوجه عدم حضور او شدیم و توسط دانشجویان عدم حضور وی اعلام گردید ، که به ناگاه اسم حقیر در آن جمع برده شد تا جنین مسئولیت خطیری را بعهده گیرم ، عده ای که در اطراف من قرار داشتند امر به حرکت و شروع نماز نمودند.

لحظه سختی بود ، مهیب و پر اضطراب ، عدم آمادگی برای کاری چنین سخت و تصمیم گیری علیرغم فشار دانشجویانی که شناختی ناقص از من داشتند کم کم مرا از حالت تعادل خارج می ساخت .

انکار و اعلام عدم آمادگی من برای امامت نماز سودی نبخشید  ، لذا با پائی لرزان و کلامی منقطع و توجهی بسیار به حرکات نماز که از تسلط بر محیط می کاست اولین امامت نماز را در جمع دانشجویان به عهده گرفتم ، و با اقامه این نماز بزرگترین محور هدایتی خود را ترسیم نمودم تا مبادا به جهت فعلی نامناسب و کاری لهو و لعب، اعتماد دانشجویان را ضربه پذیر و ناقص نمایم و چنین مقوله ای خود محدودیت و وسیله ای برای حفظ و صیانت من شد .

این حرکت و حضور علیرغم فشار زیادی که در دوران جوانی من داشت خود مسیری از هدایت و پروا پیشگی را فراهم آورد و مرا به کنترل مؤثر بر رفتارم وادار نمود.

از آن تاریخ به بعد در انجام هر کاری حکم کسی را داشتم که اگز رفتار ناشایستی داشته باشم ، اعتماد جمع کثیری را ضایع و تباه کرده و لطمه مهمی به دین وارد کرده ام لذا روحانیتی عجیب بر رفتار و گفتارم حاکم شد .

این رفتار در ابتدا برایم سخت و مانعی بر ظهور رفتارهای خاص این سنین بود که توسط دوستانم نمایان می شد و مرا از حضور در چنین اجتماعاتی برحذر می داشت .

چنین رویکردی باعث شد که به عنوان دانشجوئی مذهبی و مورد اعتماد ، مورد مشورت قرار گیرم و همین تعاملات در ساخت شخصیت اجتماعی من نقش بسزائی به جای گذاشت و مرا به مسیری مناسب سوق داد که می توانست رضایت درونی مرا به همراه داشته باشد .

در رفتار های گذشته من که اعتماد به نفس ، مسئولیت پذیری ، استقامت و حضور مؤثر ، جایگاه ضعیفی داشت ، کم کم تحت تأثیر چنین رفتار هائی تقویت شد و شالوده شخصیت مناسب و مورد قبولی را برایم پایه ریزی نمود .

شناخت دیگران و حضور در چنین جایگاهی ، موقعیت های خاصی را نیز تدارک می کند که خود می تواند مؤثر و خطر آفرین باشد .

 

تحصیلات و زمینه های آمادگی شغلی از مجموعه خاطره ها و رویداد ها

تحصیلات و زمینه های آمادگی شغلی

 پس از کسب مدرک تحصیلی دیپلم در خرداد ماه 1357 ، برای ورود به دانشگاه به کوشش خود افزودم ، زمینه های رقابت درسی بین دوستان ،بالابودن نمرات و تشویق های دبیران ، موقعیت ذهنی مناسبی برایم بوجود آورده بود .

با اعلام نمرات کنکور ،شاهد نمرۀ مناسبی بودم و همین امر باعث آرمان گرایی من شد و به من چنین تلقین نمود که می توانم رشته های پزشکی در دانشگاه های ممتاز کشور را انتخاب نمایم ، عدم استفاده از مشاوران کارآزموده و مطلع در امر ادامه تحصیل و ذهنیت خاص من باعث شد که اولویت های انتخاب رشته خودرا به دانشگاه های شیراز، اصفهان ، تهران و مشهد (14 رشته) اختصاص دهم.

پس از اعلام نتایج کنکور نام خود را در هیج یک از ستون های روزنامه نیافتم ، این امر باعث شگفتی خود و دیگران شد ، بصورتی که ناباورانه به رفتار یک سالۀخود  می اندیشیدم و از نبود راهنماو مشاوری آگاه در کنار خود رنج   می بردم.

وقتی محدودۀ نمرات قبولی داوطلبین انتشار یافت به رنج و ناراحتی من افزوده شد که چرا دیگر رشته های دانشگاهی را انتخاب نکرده تا مسیری برای ادامه تحصیل داشته باشم .

چاره ای برای حل مشکل وجود نداشت ، تنها راه آماده شدن برای سپری کردن خدمت نظام وظیفه بود و باید بصورتی این مانع را از جلو پای خود برمی داشتم ، لذا به ژاندارمری مراجعه نموده و نسبت به تهیه دفترچه اعزام به خدمت اقدام نمودم .

این دوران مقارن آخرین ماه های حیات نظام شاهنشاهی بود ،در موقعیت خاصی قر ار گرفته بودم ، از طرفی زمان های اعزام مشخص شده بود و از طرفی دیگر موقعیت خاص انقلاب شکل می گرفت،آخرین تصمیم رفتن به خدمت در این دوران پر خطر بود، یکی دوبار هم مسافت سبزوار تا مشهد را در این دوران طی نمودم ، اما اوضاع مملکتی خراب تر از آن بود که بتوانند برنامه اعزام ما را تنظیم کنند.

در این هول و بلا ، ناگاه فرمان عزت آور امام راحل ، مبنی بر رها کردن پادگان ها توسط نیروهای مسلح صادر شد  و تصمیم  ما را تحت تاثیر قرار داد ، استفاده ابزاری نظام از نیرو های مسلح در جهت مقابله با نهضت آزادی خواهی مردم زمینه صدور این فرمان و باعث آگاهی ما شد ، خدا را شکر کردم که در دام چنین تله ای گرفتار نشده و اکنون فرصت آن را داشتم که علاوه بر یاری به پدر به فعالیت های خاص دوران انقلاب روی آورم.

وجود نیروی سرشار دوران جوانی و ساکن بودن در روستا زمینه ای برای ایجاد و فعال سازی کتابخانه ای در روستا شد تا بتواند کتاب های مذهبی و پیام های امام را به گوش مردم روستا برساند.

این ابتکار به جهت وجود دانشجوی فعالی از اهالی روستا و ساکن در تهران بود که می توانست رابط هسته های مقاومت در مساجد تهران و مردم روستا باشد .

اهداء کتاب و قفسه به مناسبت چهلم شهدا در تهران توسط این دانشجو به صدخرو منتقل می شد و توسط حقیر و جمعی از دوستان در اختیار مردم قرار می گرفت.

هرچند این دوران وقایع خاص خود را داشت اما خاطرات بسیاری برایمان به ارمغان گذاشت که نظام فکری ما را تحت تاثیر قرار می داد .

مردم روستا انقلاب را ازچشم چند نفر فعال روستا از جمله همین دانشجو و روحانی روستا می دانستند و بصورتی با ما به مخالفت برمی خواستند لذا لازم بود از خانواده های مختلف روستا افرادی را همراه خود می ساختیم تا این مخالفت ها کم رنگ تر شود .

راه اندازی تجمع ها  و شرکت در تظاهرات گاه کردن مردم آ ، حضور در روستا های مجاور و سخن گفتن رودر رو با بعضی از اهالی و فعالیت های دیگر این دوران  برای آگاه کردن مردم ،از فعالیت های مجموعه ای بود که من عضویت فعالی در آن داشتم .

 چنین رفتار هائی می توانست شخصیت اجتماعی ما را شکل دهد و به ظرائف برخورد با مردم آشنا نماید.

این دوران پر فراز و نشیب با حاکمیت نظام جمهوری اسلامی ، دور نمائی از کار وفعالیت را درجهت تثبیت آرمانهای تبلیغ شده فرا راه ما قرار داد و بگونه ای ما را در جهت زمینه سازی این تفکر متعهد ساخت .

پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی ، فعالیت های جاری مملکت آغاز می شد ، من هم باید برای زندگی و تحصیل خود در این جامعه فعال قرار گیرم ، لذا اولین کار،  پی گیری اعزام به خدمت نظام بود .

با چند تن از دوستان به مشهد رفتیم تا از طریق ژاندارمری به خدمت اعزام شویم ، با هماهنگی این نهاد به تهران اعزام شدیم تا دوران آموزشی خود را در تهران بگذرانیم.

قرار گرفتن در اتوبوسی متشکل از جوانان سرشار از نیرو ، تاثیرات دوران انقلاب در تعدادی از جوانان ، و نمایه ای از  رفتارهای دوران قبل از انقلاب در تعدای ازجوانان و حرکت از جادۀ شمال برای طی مسافت مشهد تا تهران خاطرات دیگری از شناخت مجموعه پیرامونی خود بود که لازم بود تجربه شود تا بر غنای فکری ما بیفزاید.

با استقرار در یکی از پادگانها (پادگان لویزان) آمادۀ دریافت لباس شدیم ، در اولین اقدام مسئول توزیع لباس ، قسمتی از این مسئولیت به من واگذار شد تا طعم برخورد با هم نوعان و هم فکران خود را به عینه تماشا کنم و ظرفیت رفتاری خود را نمودار سازم .

پس از توزیع لباس ما را مرخصی دادند تا پس از دوهفته دوباره به این محل مراجعت نماییم.

با خارج شدن از پادگان باید در تهران بزرگ دنبال آدرس منزل داماد و خواهر خود  می گشتم تا دیداری از آنان داشته و سپس به زادگاه خود عزیمت نمایم.

این جستجو اولین رفتارهای مستقل من در شهری بزرگ بدون پشتوانۀ قبلی بود که در خود بیم و امید های فراوانی داشت ، توفیق در هر رفتار توان و ظرفیت من را دوچندان  می کرد و در جهت ایجاد اعتماد به نفس موثر بود، براستی به این جهت دوران سربازی را دوران استقلال و سازندگی شخصیت معرفی کرده اند.

پس از دیدار عمو و خواهر خود و آشنا شدن با چگونگی کارو زندگی آنان در تهران به سمت زادگاه حرکت نمودم و از خاطرات و رفتارهای خود خانواده را مطلع نمودم.

کسب عنوان مدیر نمونه کشوری در سال 1387

 

دبير ستاد مركزي بزرگداشت مقام معلم وزارت آموزش‌وپرورش از انتخاب 180 معلم به عنوان معلمان نمونه كشور و تقدير از آنان در هفته معلم خبر داد.


لطف‌الله مهدوي در گفت‌وگو با خبرنگار «آموزش و پرورش» خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، ضمن اعلام اين خبر، اظهار كرد: مجموع معلمان نمونه كشور، از ميان معلمان مدارس مناطق آموزش و پرورش كشور، مدرسان آموزشكده‌هاي فني و حرفه‌اي، مراكز تربيت معلم، دانشگاه شهيد رجايي و بخش‌هاي تابعه آموزش و پرورش، از جمله مدارس استثنايي و استعدادهاي درخشان برگزيده شده‌اند.

وي با اشاره به مراحل گزينش معلمان نمونه كشور، بيان كرد: شيوه‌نامه انتخاب معلمان نمونه كه توسط ستاد مركزي بزرگداشت مقام معلم وزارت آموزش و پرورش تنظيم شده بود، در آذرماه 86 به همه مناطق 716 گانه آموزش و پرورش كشور ارسال شد كه در روند انتخاب معلمان نمونه، همه اعضاي كادر آموزشي مدارس از مدير تا معلم بر اساس شاخص اخلاقي و تربيتي و شاخص مهارت‌هاي حرفه‌اي، علمي و آموزشي سنجش شدند و مدارسي كه داراي 15 نفر كادر آموزشي هستند، مجاز به معرفي يك، مدارس داراي 15 تا 30 نفر كادر آموزشي، مجاز به معرفي دو و مدارس داراي بيش از 30 نفر كادر آموزشي، مجاز به معرفي سه فرد نمونه بودند.

وي با اشاره به اين كه پس از عبور از اين مرحله، امتيازات ويژه افراد معرفي شده اعم از حفظ قرآن، شركت در امور خيريه، سابقه خدمت داوطلبانه در مناطق محروم و همچنين امتياز فرم‌هاي ارزشيابي، توسط هيات مميزه مدارس شامل مدير، معاون، نماينده انجمن اوليا و مربيان، منتخب مربيان و مشاور و همچنين نماينده معلمان مدرسه بررسي شد، افزود: پس از اين مرحله، افراد منتخب، اطلاعاتي اعم از اطلاعات شخصي، پرسنلي، اداري، علمي، آموزشي، ‌ايثارگري، سابقه تاليفات و ابتكارات و دريافت تقديرنامه‌ها و كسب رتبه در مسابقات را در قالب يك فرم به هيات مميزه مدارس ارائه كردند كه پس از تكميل اين فرم و پيوست مدارك، پرونده منتخبان مدارس به ستاد بزرگداشت مديريت منطقه انتقال داده ‌شد.

دبير ستاد مركزي بزرگداشت مقام معلم وزارت آموزش و پرورش همچنين با بيان اين كه هيات مميزه مناطق آموزش و پرورش، مدير منطقه، يكي از معاونان منطقه، كارشناس مسوول انجمن اوليا و مربيان، ‌كارشناس مسوول آموزش‌هاي دوره‌هاي سه گانه و كارشناس ارزشيابي امور اداري را شامل مي‌شود، ادامه داد: پرونده‌هاي منتخبان مناطق تا نيمه اسفند ماه به وزارت آموزش و پرورش تحويل داده شد.

وي با اعلام اين كه هر منطقه آموزشي، به طور متوسط، 15 منتخب را به تناسب تنوع رشته‌اي، به سازمان آموزش و پرورش استان مربوطه، البته با برخورداري از سهم معرفي بيش از 15 نفر، معرفي كرد، گفت: از هر يك از 31 سازمان آموزش و پرورش كشور نيز در نهايت به طور متوسط، 15 نفر به سطح كشوري معرفي شدند كه در اين سطح، بر اساس دو معيار اصلي سقف امتيازات و جمعيت فرهنگيان هر استان، تعداد نمونه‌هاي كشوري هر استان مشخص شد.

به نقل از ستاد بزرگداشت مقام معلم وزارت آموزش و پرورش ، اسامی معلمان نمونه کشوری

سال     ۱۳۸۷ ( استان خراسان رضوی)  به شرح زیر است:

 

1- آقای حسن فضل ( دبیر معارف اسلامی دبیرستان)

2- آقای غلامرضا براکوهی ( دبیر شیمی دبیرستان)

3- آقای محمد قمی‌فر ( رئیس دبیرستان نمونه باقرالعلوم(ع) سبزوار)

4- آقای قاسم مجدی یزدی ( معاون مرکز پیش‌دانشگاهی)

5- خانم طاهره شفیعی شهری ( دبیر ادبیات فارسی دبیرستان)

6- خانم ربابه طوسی ( آموزگار پایه چهارم ابتدایی )

7- آقای محمد ابراهیم اسلامی ( دبیر کامپیوتر دوره متوسطه)

8- خانم زهرا بهفر ( مشاور راهنمایی تحصیلی)

9- خانم شهین کاووسی چاهک ( مدیر آموزشگاه استثنائی بصیرت مشهد)

10- آقای احمد رازی ( آموزگار استثنائی نوین طوس)

http://www.aftabnews.ir/vdcjmxeuq8exa.html

 

  • زندگی نامه محمد قمی فر

    بنام خدا

     زندگی نامه محمد قمی فر

    محمد قمی فر  فرزند غلامرضا در سال 1338  در روستای صدخرو بدنیا آمد  دوران مکتب خانه را در روستا به آموختن قرآن گذراند.تحصیلات ابتدائی خود را در دبستان فاضل همان روستا سپری نمود و همزمان با اولین دوره تغییر نظام آموزشی وارد مدارس راهنمائی شد ، پس از آن خانواده را ترک نمود و به جهت تحصیل در دوره متوسطه ،  به سبزوار آمد و در دبیرستان ابن یمین سبزوار  ثبت نام نمود .

    تحصیل در رشته تجربی و کسب موفقیت های مناسب علیرغم مشکلات دور از خانواده در روحیه او تاثیر مهمی گذاشت و مقاومت او را در برابر مشکلات افزون ساخت.

     پس از کسب دیپلم (سال 1357) انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و با آغاز فعالیت های آموزشی مدارس و آغاز فعالیت های مراکز تربیت معلم در رشته آموزش ابتدائی قبول شد و پس از دوسال تلاش در جهت کسب معلمی موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم شد  وی با مطالعه  و آزمون دروس دوره دینی و عربی  بصورت یک ترم تابستانی ، مجوز تدریس در رشته دینی و عربی مدارس راهنمائی را هم  کسب نمود.

    وی درآغاز فعالیت معلمی خود(1360) بعنوان سرپرست شبانه روزی مرکز تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد منصوب و با کمک دوستان خود محیط پر تلاشی را برای دانشجویان فراهم نمود .

    تدریس دروس دینی و عربی  در مدارس راهنمائی مزینان و صدخرو(136۱ تا 1364) و سپس سرپرستی خوابگاه تربیت معلم سبزوار(1365) از فعالیت های او بود تا اینکه بعنوان مربی پرورشی همین مرکز (1366)به کار و تدریس مشغول شد و همین مسئولیت زمینه ای شد تا بتواند در رشته کارشناسی برنامه ریزی امور تربیتی تهران(1367 تا 1368)  ادامه تحصیل دهد.

    او با نوجه به رشته تحصیلی خود باید در مرکز استان فعالیت می نمود اما با توجه به درخواست خانواده به سبزوار آمد و به عنوان کاردان امور تربیتی و مسئول شورای تربیتی سبزوار(  1369 ) فعالیت خود را ادامه داد .

    تدریس در مرکز تربیت معلم و رشته های کاردانی دانشگاه آزاد  در این دوره انگیزه لازم برای تحقیق و مطالعه پیرامون مسائل تربیتی را فراهم ساخت ودروس واگذار شده به او باعث تالیف کتاب و مقالات متعددی شد .

    پس از این به عنوان مسئول هسته  مشاوره(1370) ابلاغ گرفت و یک سال فعالیت خودرا در جمع اعضاء هسته که از نظر علمی جایگاه  ویژه ای داشتند  سپری نمود .

    در سال 1371 مسئولیت مرکز آموزش ضمن خدمت فرهنگیان را پذیرفت این مرکز  بعدا به نام مرکز آموزش عالی فرهنگیان  تغییر نام داد و  همزمان مسئولیت مرکز تربیت معلم علامه طباطبائی سبزوار را نیز بعهده گرفت .

    دوران ده ساله مدیریت او و مانوس شدن با اساتید برجسته دانشگاههای سبزوار و مشهد ،  شهد تحقیق و تفحص را به او چشاند و باعث شد که پس از تدوین مقالات متفاوت و حسب نیاز  جهت استفاده دیگران  برای چاپ به مجلات بفرستد.

    19 مقاله چاپ شده در مجلات تربیت و رشد تکنولوژی آموزشی  و دهها مقاله تدوین شده برای کسب امتیاز کمیته تالیفات آموزش و پرورش حاصل این دوران خاص در زندگی اوست .

    در سال 1381 با توجه به مشکلات بوجود آمده در واحد امور تربیتی سبزوار بعنوان کارشناس مسئول فرهنگی و هنری و مشاوره  مدیریت آموزش و پرورش سبزوار منصوب و با کمک همکاران خود در آن دوران بحرانی هدایت فعالیت های تربیتی شهرستان را بعهده گرفت و تا سال 1386 در این مسئولیت انجام وظیفه نمود .

    در مرداد ماه  سال  1386 با صلاحدید مسئولین آموزش و پرورش ،  مدیریت آموزشگاه نمونه باقرالعلوم(ع) سبزوار را بعهده گرفت تا بیاری خدا و کمک دوستان بتواند در سالهای آخر خدمت خود نتایج مثبتی را برای عزیزان دانش آموز  بوجود آورد .

    کتب و تالیفات تایید شده او به شرح ذیل می باشند .

    الف) کتاب

         روشهای هدایت رفتاری نوجوانان و جوانان

    این کتاب ابتدا بصورت جزوه تهیه شد و به عنوان منبع درس آشنائی با مسائل جوانان و نوجوانان  سال دوم تربیت معلم در رشته امور تربیتی ارائه می شد تا اینکه پس از 6 ترم تدریس در سال 1378 چاپ شد و سه نوبت تجدید چاپ گردید.

          آشنائی با فعالیت های تربیتی و اجتماعی

    این کتاب نیز ابتدا بصورت جزوه و به عنوان منبع درسی دوره های کارشناسی آموزش ابتدائی  در دوره های ضمن خدمت و دانشگاه آزاد تدوین شد وپس  از 7 ترم تدریس در سال   1379  به  چاپ رسید .

    این کتاب برابر سرفصل های آموزش عالی تدوین شده رسما به عنوان منبع درسی همین درس در مرکز آموزش عالی فرهنگیان پذیرفته شد و جزو منبع های اصلی این درس معرفی گردید .

        روشهای پرورش حس دینی در کودکان

    این جزوه به عنوان منبع درسی به همین عنوان بیش از شانزده ترم در دوره های مهارت آموزی معاونت سما ویژه دانش پژوهان و مربیان  دوره پیش دبستانی تدریس می شود و سرفصل های اعلام شده در این درس رعایت شده است .

    ب)مقاله های چاپ شده در ماهنامه ها و مجلات

    رديف

                                                 عنوان مقاله

    1

    طرز تشكيل و تنظيم آزمايشگاه براي فعاليت هاي علمي (1)

    2

    طرز تشكيل و تنظيم آزمايشگاه براي فعاليت هاي علمي (2)

    3

    لباس نامناسب جلوه اي از تهاجم فرهنگي

    4

    غربت يا قربت ارزشها كدام را باور داريم

    5

    طرز تشكيل انواع نمايشگاهها از كارهاي كودكان

    6

    اهميت ، ضرورت و جايگاه پرونده تحصيلي و تربيتي

    7

    اهميت جواني و نوجواني از ديدگاه اسلام

    8

    چرا ديده ها دام ها و تورهاي شيطان است

    9

    زيرساخت هدايت و پيشرفت تحصيلي

    10

    جايگاه پرورش حس ديني در تربيت ديني كودكان

    11

    فضاهاي مساعد براي پرورش حس ديني

    12

    نماز، محبوب ترين عمل نزد خداوند

    13

    تربيت اخلاقي كودكان  (1)

    14

    تربيت اخلاقي كودكان (2)

    15

    آموزش مهارتهاي زندگي و نقش مشاوره

    16

    نماز و پاكي

    17

    آموزش مهارتهاي زندگي و نقش مشاوره

    18

    پرورش حس دینی کودکان

    19

    تهاجم فرهنگی (مدگرائی و آرایش غربی) در بین جوانان و نوجوانان

    مسئولیت ها

    تاریخ شروع

    تاریخ خاتمه

                           مسئولیت

    15/09/58

    15/07/60

    تحصیل دوره کاردانی ابتدائی تربیت معلم پسران مشهد

    15/07/60

    03/06/61

    سرپرست شبانه روزی مرکز تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد

    31/06/61

    31/06/63

    دبیر دینی و عربی مدرسه راهنمائی روستای مزینان

    01/07/63

    31/06/64

    دبیر دینی و عربی مدرسه راهنمائی روستای صدخرو

    01/07/64

    31/06/65

    سرپرست شبانه روزی مرکز تربیت معلم علامه طباطبائی سبزوار

    01/07/65

    24/04/66

    مربی پرورشی مرکز تربیت معلم علامه طباطبائی سبزوار

    24/04/66

    01/07/66

    کاردان امورتربیتی اداره آموزش و پرورش سبزوار

    01/07/66

    01/07/68

    ادامه تحصیل دوره کارشناسی در دانشکده امور تربیتی تهران

    01/07/68

    02/11/68

    مربی امور تربیتی مرکز تربیت معلم علامه طباطبائی سبزوار

    02/11/68

    22/07/70

    کاردان امورتربیتی اداره آموزش و پرورش سبزوار

    22/07/68

    28/07/71

    مسئول و عضو شورای  تربیتی اذاره آ - پ  شهرستان سبزوار

    28/07/71

    15/05/81

    رئیس مرکز آموزش عالی فرهنگیان 

    22/06/79

    15 /05/81

    رئیس مرکز آموزش عالی فرهنگیان و تربیت معلم علامه طباطبائی

    15/05/81

    09/05/86

    کارشناس مسئول فرهنگی ، اجتماعی و مشاوره

    09/05/86

    ۰۱/۱۰/۸۸

    رئیس دبیرستان نمونه باقرالعلوم (ع) سبزوار

     

    هدایت های الکترونیکی

    هدایت های الکترونیکی

     

    دریکی از دبیرستانهای شهرستان سبزوار مشغول فعالیت بودم ، این دبیرستان از مدارس مرکزی و دارای جمعیت دانش آموزان زیادی بود.

    مسئولیت معاونت پرورشی این دبیرستان را یکی از همکاران پر تلاشم به عهده داشت  ، شدت کار و فعالیت های شبانه روزی وی باعث شده بود که وقت کمی برای مطالعه ، آشنائی و کار با رسانه های خاصی چون کامپیوتر و اینترنت داشته باشد .

     در یکی از روز ها پس از اتمام ساعت درس مدرسه ، به سمت دفتر دبیران می رفتم که همکارم را با یکی از دانش آموزان گرم گفتگو دیدم ، جملات و عبارات این بحث و جدل ، حکایت از طولانی بودن زمان گفتگو داشت .

    دوستم به محض مشاهده ، از من درخواست نمود که در مباحثه آنان شرکت نمایم ، واز سئوالهای دانش آموز مطلع شوم .

    من هم پذیرفتم و با دقت به سخنان آنان گوش فرا دادم ، در حین گفتگوی آنان متوجه شدم که دانش آموز تحت تاثیر سایت های اینترنتی ضد مذهبی و دیدگاه ضعیف یکی از اقوام اروپا رفته خویش قرار گرفته و نسبت به مولایمان آقا امام زمان (عج) ذهنیتی خاص یافته است و لذا به سخنان انحرافی این سایت و گفتار برادر بزرگش استناد می کند

    من قبلا این سایت را دیده بودم و در جهت برخورد منطقی با چنین نظریات انحرافی ، اطلاعات مناسبی از سایت های مذهبی کشورمان کسب کرده بودم .

    با صبر و حوصله شروع به صحبت کردم و گوشه ای از مطالب موهن این سایت مذهبی ارائه دادم تا جهت گیری اور را در این رابطه بشناسم و به احساسات و نگرش های موجود او پی ببرم .

    او به خیال کشف بزرگش در یافتن چنین مطالب (مغرضانه) و عدم جوابگوئی صحیح دیگران ، خود را متفکر و دانا تر از دیگران تصور می کرد و به همین جهت ، تن صدایش را بالاتر برده بود ولی به محض شنیدن این مطالب خیلی آرام شد تا ببیند من چگونه جواب خواهم داد .

    با توجه به  محدودیت زمان ، اندکی از شبهه ها را جواب گفتم و مطالب درست این نظریات را ارائه نمودم.

     موقعیت سنی او و برخورد های نامناسب دانش آموزان ، او را جری و کم منطق کرده بود ، لذا به راحتی مطالب را نمی پذیرفت و بازهم استنادات قبلی خود را تکرار می نمود .

    ادامه بحث را ضروری ندانسته و از او خواستم در فرصتی دیگر نشستی رودر رو با همدیگر داشته باشیم . به خیال اینکه من هم کم آورده و او پیروز میدان است با غرور خاصی پذیرفت ، اما من در جهت ارتباط مناسب تر با او به فکرم رسید که باید از همین رسانه کمک بگیرم به همین جهت آدرس ایمیل اورا خواستم و نشانی صندوق الکترونیکی خود را هم به وی دادم و از او خواستم که روزانه به صندوق نامه های خود نگاهی داشته باشد .

    در فرصت های مناسب مطالب مفید و مخالف با نظریات انحرافی آن سایت اینترنتی را جمع آوری کرده  و به آدرس پستی او ارسال می نمودم ، او هم سئوال و جواب هائی در حد توان خود ارسال می نمود .

    با اینکه اغلب روزها و هفته ها همدیگر را حضوری می دیدیم ولی او به مکاتبه الکترونیکی علاقه بیشتری نشان می داد و من فهمیدم از این ارتباط لذت خاصی  می برد .

     او کار با این رسانه را از توان های  ویژه خود می دانست و از اینکه دوستانش در این حال و هوا  نبودند به خود و تلاشش افتخار می کرد .

    لازم بود ما هم از این نگرش او استفاده خوبی داشته باشیم ، لذا با معرفی سایت های مناسب و دیگر ارجاعاتی که داشتیم کم کم مقاومت اورا کاهش داده و به برخورد صمیمانه با او خود را مقید ساختیم .

    پس از چندی نامه محبت آمیزی از او دریافت نمودم که نشان از اثر بخش بودن این ارتباط  داشت .

    در نامه او تشکر فراوانی وجود داشت ، درخواست  او این بود که  به راهنمائی های خود و دوستی صمیمانه  با او ادامه دهیم .

    از این زمان به بعد سعی می کنم از دانش آموزانم جلو تر باشم و اطلاعات مناسبی در باره اینترنت ، سایت ها و مطالب روز دنیا داشته باشم ، چندین ماهنامه و فصلنامه را      می خوانم  و به اطلاعات علمی تلویزیون ، مجلات و روزنامه ها  توجه دارم و ...

    دانش آموزانم هم به این توانمندی آگاه شده اند و براحتی با من ارتباط برقرار می کنند ، براستی که  یکی از دلائل نفوذ در دانش آموزان  همین آگاهی و توانمندی است .

    این همان مطلبی است که گفته می شود : ( دانائی و توانائی)

    اگر می خواهیم قدرت مقابله با ترفند های دشمن را داشته باشیم ، لازم است خود را به علم روز مجهز نمائیم .                       

                                                                                                  انشاءالله