
درسی برای خدا باوری
سال 1357 بود ، از سه سال پیش جهت ادامه تحصیل از روستا به سبزوار آمده بود و با اجارۀ اتاقی در قسمت مرکزی ومتوسط شهر ، تنها و به صورت مجرد به زندگی تحصیلی خود ادامه داده و سال چهارم دبیرستان را در رشته عوم تجربی سپری می کرد .
درسال سوم متوسطه در تحصیل و علم آموزی موفقیت های در خور توجهی کسب کرده بود و بر اثر این تجربۀ موفق با پشتوانه ای مناسب و اعتماد بنفس لازم ، کوشش و تلاشی عظیم را زمینۀ حرکت خود نموده بود تا در این سال مهم و سرنوشت ساز بتواند توفیقات بیشتری داشته باشد.
البته انتظار والدین و اطرافیان بخصوص پدر و مادر تأثیر بسزایی در این اراده وتصمیم بجای گذاشت تا بتواند به حرکتی مؤثر و سازنده اقدام کند و به خواستۀ برحق خود جامۀ عمل بپوشاند.
یادگیری سریع دروس و مطالعۀ به موقع مباحث درسی ، جایگاه مناسبی برای جلب توجه دیگران به سوی او بود ، خاصه اینکه تعدادی از دانش آموزان در خواست تکرار و تدریس دروس آموخته شده توسط او را داشتند تا مکملی بر یادگیری بهتر دروس آنها که عقب افتاده بودند ، باشد .
چنین حرکتی زمینه ساز شکوفایی و بالندگی استعدادهای او در امر تحصیل و هدایت دیگران قرار می گرفت ، وی برای خود برنامه ای ساده تنظیم نموده و درجهت اجرای این برنامه کوشا و مقید بود .
از ابتدای سال پس از تدریس هر درس به موقع تکالیف خود را انجام می داد و در جهت یادگیری بهتر ، درس تدریس شده را در همان شب مطالعه و تاریخ و زمان مطالعۀ خود را مکتوب می نمود تا بتواند با مدیریت زمان به مطالعه بیشتر و به فهم بهتر دروس نائل شود .
هرچند خانۀ محقر و اجاره ای وی جای مناسبی برای مطالعه بود ، اما این محیط محل زندگی، خواب ، پخت و پز غذا و همۀ امور زندگی او بود ، لذا در جستجوی مکانی بود که بتواند انگیزۀ مطالعه او را بیشتر کند .
او در هنگام تفریح ووقت گذرانی در موقعیت های پارک ها و فضای سبز شهرستان دریافته بود که تعدادی از دانش آموزان جهت مطالعه به باغ ملّی سبزوار می آیند تا با تأثر از مطالعۀ دیگر دانش آموزان به مطالعه جدّی تری بپردازند ، لذا این موقعیت برایش جالب و مناسب برای تمرکز و مطالعه بیشتر بود .
برنامه تدوین شدۀ وی به صورتی بود که حداقل دوساعت از مطالعه خود را در باغ ملّی بگذراند و از این تنوّع نیز برای رفع خستگی خود استفاده نماید.
پشتکار و ارادۀ مناسبی در جهت مطالعۀ دروس و یادگیری مفاهیم درسی داشت بصورتی که اغلب اوقات مطالعۀ روزانۀ او علاوه بر شش ساعت کلاسی ، به 6 الی 8 ساعت افزایش می یافت .
در دو ماه اول سال تحصیلی مطالعۀ دروس تدریس شده را به دور دوم و سوم رساند و تکرار مطالعۀ این دروس در تثبیت مفاهیم و یادگیری بهتر او نقشی به سزا داشت و ظرفیت حفظ مطالب و فهم دروس را بالا می برد.
فعالیّت های تحصیلی را با علاقۀ مناسبی طراحی و اجرا می نمود، گویی خستگی نمی شناخت و تمام همّت خود را به کار می بست که بتواند حرف اول را در کلاس و مباحث درسی داشته باشد ، تا جایی که دبیران دبیرستان هم چنین انتظاری از او داشتند و با کلام و همفکری های لازم او را تشویق و موفقیتش را حتمی می دانستند.
مطالعۀ شبانۀ او زیر نور چراغ های معابر باغ ملّی سبزوار ادامه داشت و وجود انگیزۀ مناسب برای مطالعه رضایت او را تضمین می نمود.
در یکی از شب های آن سال چون همیشه ، تا ساعت نه شب در منزل مطالعه داشت و برای تنوّع و رفع خستگی و مطالعۀ بیشتر به باغ ملّی رفت ، اتفاقاً یکی از دوستانش را در حال مطالعه دید ، خواست از موقعیّت بوجود آمده استفادۀ بیشتری داشته باشد و درآن شب ، مطالعه اش را افزایش دهد.
دوستش در آن شب فقط یک ساعت مطالعه داشت وبا اعلام خستگی ، درخواست رفتن به منزل را نمود ، او که خود را برای مطالعۀ بیشتر آماده کرده بود درخواست دوستش را نپذیرفت و با عذر خواهی از دوستش به مطالعۀ خود ادامه داد و بیش از یک ساعت دیگر مطالعه نمود .
در این موقع احساس خستگی کرد و با خود اندیشید برای مطالعۀ بیشتر در این شب احتیاج به چند دقیقه استراحت و رفع خستگی دارد ، لذا کتاب خود را بست و روی نیمکت دراز کشید و آرنج دستش را در جهت استراحت بیشتر روی چشمانش حائل کرد .
در همان حال به آیندۀ خود فکر می کرد که اگر این زحمات و تلاش ها به ثمر برسد می توانم دریک رشتۀ مناسب دانشگاهی ادامۀ تحصیل داده و برای خود و جامعه ام فرد مفیدی باشم.
این تفکر ادامه داشتن تا اینکه به خود نهیب زد که استراحت کافی است و باید ساعتی دیگربه مطالعۀ خود ادامه دهد تا موقع رفتن به خانه شود.
خواست به ساعت نگاه کند و بداند چند دقیقه استراحت نموده است که اتفاقی خاص تمام فکر و ذهن او را به خود مشغول نمود.
چشمان او اصلاً نمی دید !!!
فکر کرد دستانش به چشمش فشار آورده و موقتاً دید اورا تیره و مختل نموده است ، لذا با دستانش به آرامی چشم ها را ماساژ داد تا این مشکل مرتفع گردد، اما با خود فکر کرد اکر به چشم فشار آمده باشد دید تیره می شود اما اکنون او هیج جایی را نمی بیند.
فضای اطرافش آنقدر تیره بود که او جرأت برداشتن حتی یک قدم را نداشت .
غم عالم به سراغش آمد و قلبش را به شدت فشرد به یاد خدا افتاد و اشک ها از چشمان بی فروغش سرازیر شدد وتضرّع و التماسش کلام عفو و بخشش را به زبانش جاری ساخت ، نمی دانست که چه شده است و چه باید بکند؟
تا کنون چنین یکه و تنها و بی پناه نشده بود ، به خدایش ایمان و اعتقاد قلبی داشت ، اما وظیفه خود را در چنین حالتی نمی دانست ، هرچند اتکا و عامل موفقیت های خود را از آن خدایش می دانست و به رحمانیت خدا اعتمادی کامل داشت.
کم کم احساسش فرو نشست ، اشک هایش کاهش یافت و اندیشه به سراغش آمد ، لحظه ای تفکر کرد، اکنون چگونه به خانه بروم؟
دلش می خواست دوستش همراهش می بود تا از او برای رفتن به خانه کمک بگیرد تا بعد مشکل خود را به پزشک و یا بزرگتر ها انتقال دهد و چاره بخواهد .
دیگران را نیز نمی شناخت تا آنها را به اسم بخواند و از آنها کمک بگیرد ، این کار برایش ساده و آسان نبود.
بازهم به دامن خداوند مهربان پناهنده شد. بازهم خواست خداوند توانا را صدا بزند ، دوباره روی نیمکت دراز کشید و این بار عاجزانه شروع به تضرّع و دعا نمود ، از خداوند کریم درخواست می نمود که او را ببخشد و چشمش را به این جهان تاریک روشن نماید .
دقایقی تأمل کرد ، با خود اندیشید اگر دعایش اجابت نشود از یکی از دانش آموزان مطالعه کننده بخواهد او را به خانه اش برساند و از همین لحظه سختی وابستگی به غیر خداوند برایش نمودار شد .
غرق در همین افکار دلهره آور بود و امیدش به خدا را از دست نداده بود ، با خود می گفت آنقدر از خدایم کمک و یاری بخواهم که مرا ببخشد و مشمول لطف خاصش نماید ، تا نعمتی را عنایت کند که تا کنون از ارزش آن غافل بوده ام .
اشک هایش یقۀ پیراهنش را مرطوب نمودند ، سبکبار تر از همیشه به نظر می رسید ، به قلبش نوری از امید و بخشش خداوند سرازیر شد ، به یکباره روشنی کوچکی به مسیر چشمش باز شد ، آری ، نورضعیفی از چراغ بالای نیمکتی که روی آن دراز کشیده بود ، نمایان شد ، این بار قطرات اشک امانش نمی دادند و یقۀ پیراهنش را خیس نمودند.
دیگر تضرّع و التماس به سپاس و تشکّر تبدیل شد و خداوند را در این لحظۀ بحرانی اجابت کنندۀ دعای خود یافت .
چشم هایش کم کم روشنی بیشتری دریافت کرد بحدّی که به خود جسارت حرکت داد تا به سمت خانه به راه افتد ، در بین راه هم به سرنوشت خود و حکمت خداوند می اندیشید.
شاید از سختی و عبرت تاریک شدن چشم هایش در این شب ظلمانی که برایش شبی الهی رقم زد ، دیگر جسارت آن را نداشت که به دیگران به دیدۀ دقّت بنگرد ، آنچنان که حتی زنان محرم خانواده را در کوچه و بازار نمی دید ، مگر اینکه صدای آشنایی او را فرا خواند و به او قدرت نگاه و توجّه دهد .
و از قداست این محدودیت بود که دیگران او را با چشم هایی پاک می شناختند که نیش نگاهش کُند و رمزی از حیا داشت ، و همین امر بر آرامش دیگران در برابر او و بر جذبۀ برخوردهایش با دیگران می افزود و شخصیّت ذاتی او را ارتقا می داد .
ای کاش چشمان همۀ ما در هنگام مشاهدۀ موقعیّت های نامناسب و زمینه ساز گناه به عواقب تیرۀ هر نگاه بیندیشد و خود را از منجلاب آلودگی رهایی بخشد .
(آمین یا رب العالمین)