دام بلا

 

هر لحظه ای که شعر سرایم غمی مراست

هر واژه ای نشانۀ دردی که بی صداست

خوانی تو شعر و لفظِ حزینش ستوده ای

پیمانۀ غریبِ الفتِ  این  وادیِ  فناست

گرجمله ها ز عاطفه سرشار گشته است

دام بلاست هر سخنی کز کلام ماست

در ظاهرش نشانۀ لطف است و مرحمت

غم خانۀ دلی مشوش و پیمانۀ شماست

سوزد دلی که عشق شناسد به کار خود

تحسین شان زهمرهی سوز و سازهاست

با نغمه ای چوحرف مرا درک می کنند

گویی به سوز دل تو دعایت نیاز ماست

شعر مرا نخوان ، تو  اگر یار دیده ای

اذکار او بخوان نگهش در نگاه ماست

 

بهمن 93