همراهی
بمناسبت بزرگداشت روز پدر
در دوران خردی و خردسالی ، فارغ از هر گونه مشکل و سختی به بازی کودکانه خویش مشغول بوده و پدر و مادر خویش را حلّال همه امور زندگی می دانیم .
حال اگر مادر هم توانمندی پدر را تایید کند و خود مطیع گفتار و خواسته های پدر باشد ، این نقش برجسته و دائمی خواهد شد ، به همین جهت است که نظریه پردازان و صاحب نظران تعلیم و تربیت ، تو صیه می کنند پدر و مادر نقش مثبت یکدیگر را برجسته و تبلیغ کنند ، تا اطاعت پذیری و رعایت های کودکان تقویت شود.
بیان خاطره زیر نگاهی متفاوت به زندگی پدری است که چون دیگر اولیاء و مربیان تلاش و کوششی فراگیر در جهت توسعه و بسط سلامت و آرامش خانواده داشته و در مسیر زندگی متحمل رنج ها و مرارت هایی هم می شوند ، ولی دوست داشتن زندگی مشترک ، همسر و اولاد ، آسان کننده این صعوبت هاست و وفاداری به تعهدات پدرانه برگی از افتخارات آنان بشمار می آید.
وضعیت بهداشتی ایران در نیم قرن گذشته ضعیف و أسف بار بود ، اقدامات بهداشتی و پزشکی روستاها به دست ، سلمانی های همان روستا و کهنسالانی بود که از آثار داروهای گیاهی اطلاعات مختصری داشتند. وِرد و اذکار افراد متّقی روستا جایگاه موثری در اعتقادات مردم داشت و آثار بسیاری از بیماریها به تعابیر مختلفی منتشر می شد.
گاه در شهرها پزشکان مهاجری از کشور روس و یا پادگان های ارتش مشاهده می شد که می توانستند تجویز کننده داروهای محدود وارداتی باشند .
در این وضعیت بحرانی، کشیدن دندان و ختنۀ کودکان بدست سلمانی ها بود ، اینان وظایف متعددی داشتند ، هر صبح همزمان با نماز صبح در حمام عمومی روستا حاضر شده و اقدام به مشت و مال و کیسه کشیدن اهالی می نمودند و پس از آن ، گاه در منازل و گاه در معابر اقدام به اصلاح سر و صورت مشتریان خود می نمودند.
هنگام میهمانی در مراسم عروسی و عزا ، وظیفۀ دعوت از اهالی و سفره انداختن و پذیرایی از آنان را به عهده داشتند و مشتریان در هرسال در حدود ده من گندم به آنان اجرت و پاداش می دادند.
در چنین دورانی پدر و مادرم تصمیم به ختنۀ من داشتند و از آنجا که پدر به جهت خرید اجناس مغازۀ خود ،ارتباط به شهرهایی چون سبزوار و مشهد و تهران داشت و اطلاعاتی هم در بارۀ وضعیت پزشکی و درمان شهر ها بدست آورده بود ، تصمیم گرفت که عمل ختنۀ فرزندش در مشهد صورت گیرد.
پدر مقید به زیارت مدفن ائمه بود و سعی می کرد هرساله با تعدادی از همفکران خود زیارتی به مقصد مشهد داشته باشد، لذا با هماهنگی قبلی تعدادی از اهالی امکانات تغذیه و خواب خود را فراهم نموده و با وسایل محدود آنزمان به مسافرتی ده روزه اقدام می نمودند.
مخارج آنان در این سفر، هزینه رفت و آمد و مسافرخانه بود ، لذا به راحتی می توانستند این ده روز را در شهر زندگی کرده و به حضور و ذکر و دعا در مدفن شریف مولای خود مشغول شوند.
با توّجه به چنین موقعیّتی امکانات لازم برای این عمل به وسایل آنان اضافه شد و در آن سال پس از گذشت روزهای اول و دوم و پرس و جوی مناسب و هماهنگی های لازم عمل ختنۀ من به دست پزشکی از این شهر انجام شد ، اما از آنجا که پدر ومادر هر روز و در سه نوبت عازم حرم می شدند و نمازهای خود را به جماعت برگزار می نمودند و از طرفی من هم مایل به ماندن در خانه نبودم ، و با تحرّک زیاد و عدم رعایت لازم ، با خونریزی در محل بخیه ها روبرو شده و از آنجا که بر اثر سوزش و درد بی طاقت شده بودم ، پدر ملزم به انتقال من به دارالشّفای حرم شد، اما از آنجا که در ساعات پایانی شب وسیله ای برای رفت و آمد نبود ، پدر مرا به دوش گرفت و با مهربانی زایدالوصفی مسافت نسبتاً زیادی را با سرعت مناسب پیمود تا مرا که اعلام درد و ناراحتی می کردم زودتر به درمان و تعویض پانسمان برساند و باز دوباره همین راه را طی نموده و این بار با رعایت بیشتری مرا به خانه رسانَد.
من هم خستگی و ریزش عرق را در چهرۀ پدر می دیدم اما آگاهی و شناختی از رفتارهای اجتماعی نداشتم که از پدر تشکّری کرده باشم ، پدر با راحتی و آرامش من ، آرامش گرفت و با توجه به زمان کمی که تا اذان صبح باقیمانده بود ، آماده حرکت به مقصد حرم شد و من هم که از درد و خونریزی نجات یافته بودم به خواب خوشی فرو رفتم.
از آن تاریخ پنجاه سال گذشت و در طول این سالها پدر ، پشتوانه ای سنگین و حمایت کنندۀ بزرگی برای زندگی فرزندانش بود ، تکیه گاهی محکم در برابر مشکلات و مصائب که با حضور خود آرامش و اطمینان را به محفل و زندگی ما هدیه می داد و با سوختن شمع وجود، مسیر ما را منوّر می ساخت .
قسمتی از حرکات دست و پای پدر ، متأثر از سکته مغزی خفیف(حمله های زودگذر ایسکمیک) مختل گردید و نیازمند همیار و همراهی شد که بتواند او را در نیازهایش مساعدت نماید ، نیاز او به حضور همراهی دائمی برایش مشکلی بوجود نمی آورد زیرا این نیاز توسط فرزندان پسرش با رضایت کامل ، تأمین می شد تا بتواند تدریجاً با موقعیت جدیدش خو گرفته و دل بسپارد.
تصوّر اینکه فردی فعّال و پر توان به یکباره قسمتی از توان حرکتی خود را از دست بدهد ، بحرانی در روحیه پدر بوجود می آورد ، اندیشۀ اینکه دیگر نتواند حرکتی داشته باشد باعث آزردگی او شده و این ناتوانی ، بصورت بحرانی در ذهن پدر نمودار می شد و وی را از حالت شادابی خارج می ساخت ، پدری که همواره مطالبی برای گفتن داشت و اهتمام به انتقال آگاهی ها و دانسته های مذهبی خود به فرزندان داشت ، حالا در سکوتی عمیق فرو رفته بود.
این نوع انجام وظیفۀ فرزندان نوعی ابتلا و آزمایش تلقّی می گردد که لازم است با نگاهی مثبت و درایت کامل به این همراهی و همیاری نگریسته شود و همواره وقایع زندگی ، خیر و لطف خدا دانسته شود ، تنها با چنین نگاهی است که انسان می تواند به وظیفه اش خوب عمل کند و عاقبت رفتارش را مختوم به خیر قرار دهد.
خداوند هم بعنوان یاوری مهربان مهمات امور بندگان مؤمنش را مدیریت می کند و به پدر نگاه و کلامی نافذ عطا می کند که بتواند فرزندانش را در کنار خود قرار دهد و این هم همان روزی خیری است که اغلب بندگان از درک حقیقت آن آگاه نخواهند بود که زمینه فراهم شده ، هرچند سخت ، اما محلی برای ارتقا و عروج است .
در این دوران خاص هر گاه یاور پدر قرار می گرفتیم و با هر همیاری ، نیازی از وی رفع می شد ، چشمه هایی از سپاسگزاری ، دعا و آرزوی خیر فرزندانش را بر لبان پدر مشاهده می نمودیم که این امر سبب دلگرمی بیشتر فرزندان شده و تداوم همکاری ها را تضمین می نمود ، فهم اهمیّت توجّه و احترام به پدر و اینکه ما چقدر به این دعا ها محتاج و نیازمندیم از همان روزی های خفیۀ خداوند بود .
ما که دوران توانمندی پدر را دیده بودیم از این موقعیت ، رنجی جانکاه داشتیم و با پرس و جو از متخصصین راه چاره را طلب می نمودیم ، تا اینکه پزشک معالج پدر از ما خواست که وی را در حرکت های کوتاه ، همراهی کنیم ، تا سلولهای مغزی مجاور قسمت های آسیب دیدۀ مغز بتوانند کنترل این حرکات را بازسازی کنند و پدر بتواند کمی از حرکات مورد نیاز خود را مستقلاً انجام دهد .
دنبال فرصت هایی بودیم که این مهم انجام شود تا اینکه بعد از ظهر یکی از روزهایی که بیمارستان ، ساعت ملاقات نداشت و زمان مناسبی هم تا غروب آفتاب باقیمانده بود ، از پدر خواستیم که به خارج از بخش برویم و دقایقی از وقت خود را خارج از تخت و بخش بگذرانیم ، لذا این باربه جای استفاده از ویلچر ، دست پدر را گرفته و با حرکتی آرام و کند به سالن انتظار رسیدیم ، خواستیم دقایقی روی صندلی بنشیند تا خستگی وی زایل شود و خود کنار پدر قرار گرفته و با سخنان امیدوار کننده و اینکه وی قار به حرکت خواهد شد ، زمینه ای برای تلاش و آغاز به حرکت مستقل پدر را فراهم نمودیم.
سالن انتظار خلوت و آرام بود و به فاصله ای حدود بیست متر از هم ، صندلی هایی برای نشستن وجود داشت ، برای آغاز حرکت دست پدر را گرفته و حرکت خود را از یک صندلی به صندلی دیگر آغاز نمودیم و در بین راه و با اطلاع قبلی اندکی دست خود را رها کرده و در کنار پدر قرار می گرفتم که نگذارم به زمین بخورد و بلافاصله دست وی را می گرفتم ، هرچند پای پدر هنوز طاقت حفظ وی را نداشت و به راحتی پیچ می خورد و زمینه ای برای افتادن وی می شد ، اما توجّه من مانع بروز مشکل می شد و پدر دقایقی کوتاه و درحدّ یکی دو قدم روی پای خود می ایستاد.
این همراهی و تقویت روحیه آغازی برای امیدواری و تداوم حرکت شد و پدر با استراحت های مناسب باز هم اقدام به حرکت می نمود و هر بار چند ثانیه به زمان حرکت مستقل وی افزوده می شد، تا اینکه توانست حدود ده قدمی را مستقلاً و در کنار فرزند خود بپیماید.
حالا باید اعتماد به نفس پدر تقویت می شد تا در حرکت ده قدمی خود مرا در کنار خود نبیند و به توان خود اطمینان کند . لذا در این موقعیت با رها کردن دست ، پشت سر او قرار می گرفتم .
این اقدام موفقیتی نسبی به همراه داشت و رضایت وی را فراهم نمود ، هرچند در انتهای این تلاش و کوشش ، خستگی امانش را بریده بود و درخواست استقرار بر تخت خود نمود .
با قرار گرفتن بر تخت و پس از رفع خستگی لبخندی مبتنی بر رضایت بر لبان پدر نشست و شروع به دعا و سپاسگذاری نمود و مرا به دوران گذشتۀ خود برد.
من در ذهن خود همان لحظات خردسالی خود را به یاد می آوردم که پس از آن همه زحمت و خستگی پدر در نیمه های شبی که به جهت درد و خونریزی ناشی از ختنه ، راحتی و آسایش پدر را گرفته بودم و تا صبح او را بیدار نگه داشته و هیچ کلامی هم برای ابراز تشکّر از آن همه لطف نداشته ام.
مهربانی و ایثار پدر را که با انجام وظیفۀ خود مقایسه می کردم ، واقعا خجالت می کشیدم و با خود می اندیشیدم که چرا پدر این رفتار مرا بزرگ جلوه می دهد و این همراهی مرا وظیفۀ فرزندی نمی داند که یک عمر برایش تلاش و کوشش داشته و زحمات بسیاری را متحمل شده است .
راستی چرا ....؟
و اینک در آستانۀ ولادت پر برکت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) و روز پدر و در زمانی که پدر جایگاهی در ملکوت اعلا دارد ، می خواهم بالاترین تشکر و سپاس خود را نثار پدرانی کنم که ایثارگرانه و درجهت رضای خداوند ، بیشترین مصائب و سختی ها را متحمل شده و خود را فقط نیازمند حمایت ، مهربانی و محبّت خداوند بزرگ می دانند.
بر همه فرزندان هم فرض است که قدر حضور والدین خود را بدانند و تمام هم و تلاش خود را در جهت رضایت و آسایش آنان بکار گیرند ، زیرا خداوند بزرگ چنین فرصت مناسبی را برای کسب توشه ای فراهم نموده است که در عالم باقی سخت به آن محتاجیم ، حال اگر پدری در قید حیات نیست ، لازم است بر قبور مطهرّشان حاضر شده و از خداوند بزرگ آرزوی عفو و بخشایش داشته باشیم .