گر بسوزم شاد گردد قلب دوست

آمدش روزی پیامی تابگیرم  دستِ دوست

یا شوم همره به آن وادی نشینم پیشِ دوست

تا  نیاز خود ،  نیازِ او  به دل  معنی کنم

هم نیاز دوستان واگویه دارم نزدِ دوست

گفت این دوران زمان الفت پروانه هااست

تا همی سوزند با عشقی پر از دیدارِِ دوست

چون خدا را  یاورِ خود   خواستم در معرکه

گفت آری این زمان باید بگیری دست دوست

حرف مردم کارگر ناید  بجز  معشوقه ای

کوبگوید ملتمس هستم بگیری دست دوست

پس به سر باید دویدن راهِ  ناهموار  را

دست و پا مجروح گشته در پی درمانِ دوست

پند یاران قدیمی گویدم آرام باش

پیش رویت نیست این ره راهِ دوست

من به دیده بنگرم یارم غمی دارد به دل

من همی خواهم گشایم قفل غم را پیشِ دوست

می پرد در این زمان غمخواره ای نالان همی

تا بسازد چاره ای گیرد بسی دامانِ دوست

منع من کم کن یقین دان عشق را معنی کنم

هم بسوزم هم بسازم شاد گردد قلبِ دوست

۱۳۸۱