مـیراث گرانقدر
مـیراث گرانقدر
صوت ، میراث گرانقدر دل است
دل صدایش رنجهای محفل است
چشم، باشد گوهری در یک نگین
چون برآید دل شود زار و حزین
دست و چهره همره و غمخوار هم
دل دهد فرمان به این دو یار هم
آری آن روز از افق افروختیم
چهره ای شاد و منور ساختیم
دل به یغما برد آن شور و صفا
آشکارا ساخت وصلش از قضا
چشمِ خیسِ یار من دیدم عیان
او بخواهد وصل خود را در نهان
آن حرم را گر که او می خواسته
غیرِ او دیگر « که» سکنی داشته
من خجل از هیبت والای او
در کنارش داشتم من های و هو
گفت آرام ای رفیق بی هنر
دیگران را چون نباشد این سفر
کوله بار خود به آرامی ببند
این جهان فانی است دل بر آن نبند
صبح نزدیک است ، هی تعجیل کن
پای نفست را تو در زنجیر کن
دل به یار خود بده ، ای مستمند
جز به یار خود به دیگر دل مبند
چهره بگشاید کنون آن مه لقا
او بسویت آمد از صدق و وفا
چون صفا آرد نگو از درد خویش
راز او بشنو همی در وصل خویش
لذت این وصل چون در وصف نیست
کس نداند وصل او را رسم چیست
محرم اسرار حق ،همچون علی(ع) است
چون جدا گردی زِ حق آلودگی است
عاشق حق چون شدی وارسته باش
همره و همراه هر صیاد باش
دل نشاید، آن که بفروشی به مال
چون در این ره تو نبینی هر وصال
خرداد 82
بنام خدا