راستي اين چه غمي است! از مجموعه حرف دل
راستي اين چه غمي است!
شب اسير اوهام
روزها "حيراني"
مِه گرفته رَهِ آيندة ما
"مهرباني" همه در كنج دل است
"خستگي ها" همه جا مي ماند
عالمان در اندوه
كه چرا اين سان شد
مجريان ر ا بنگر
كه دگر مهرة شطرنج ندارند.
حرف ها شيرين است
هر عمل سخت به انجام رسد
حرف خورشيد شنو!
كه نشانِ درد است!!
اين نشايد گفتن!!
همه از كسوتِ خورشيد، سخن مي گويند!!
راستي اين چه غمي است؟
چه نفوذي به درون ما داشت
ما كه رخسار خود از ميل و هوي مي شستيم
ما كه از مردي و آفاق سخن مي گفتيم
ما كه سيماي شب تيره به پايان برديم
ما كه از خوبتران، رنگ شفق مي جستيم
راستي اين چه غمي است؟
چه كسي رمز معما شكند بر ياران
كه كليدي پيدا نيست؟
راه ما بسته شده
برف و بوران همة راه به لغزش دارد
خطري در راه است
انحرافي و سقوطي سنگين
روشنايي كه دگر رنگ ندارد
نور كم سوي چراغي لرزان
ذره بين ها همه گردش ، چرخان
تا به اميدي ، شايد
رُخ اندوه فرو اندازند
و دگر خستگي هم كيشان
رنگ شادي گيرد.
شب بخوابند همه
روزها هم به "تلاش"
با عمل رنگ شود
تابلو اطلسي فصل بهار
و سپس در اين رنگ
جان بگيرند همه
ثمرش، عشق ، طراوتدر كار
آن زمان ديگر ، غم
ذوب در گرمي خورشيد شود.
و نماند رنجي
كه كند كس بيمار!!!
سروده ۷۹/03/۲۴
بنام خدا