چند رباعی

چون فصل طلب رسید جان زائراوست

معراج  دلی  ببین  که  دیوانۀ  اوست

آنروز که بیست و هشت خرداد شود

هجرت ز زمین به مقصد خانۀ  اوست

***

مانده ام من در امید این ظهور

تا بیاید صاحب دریای نور

شاید اینجا فهم را نصرت دهم

انتظاری را که دارد بس شعور

***

چون تو مسعودی دعایت همطراز اولیاست

در نگاه تو  دل عشاق عالم  پر  بهاست

ما ثنا گویان دعای خیر و  برکت خواستیم

دوستت داریم و نامت در زمانه ورد ماست

***

کاش هر گل در گلستان دلم مستور بود

تا زعطر و بوی او روح و دلم مأجور بود

ماه جوید نور خود را هدیۀ وصلش کند

تارسدوصلی که یادش یادرا منظوربود