مسجد خونين شهر

من آمدم به مسجد اصحاب بي قرار

ديدم نماي روحِ  شهيدانِ  بي مزار

آنجا زمين ز رنگِ شقايق كبود بود

هر قطعه خاك زمين در سجود بود

آنجا كه دلبران به خدا  ناز كرده اند

محراب سجده را به دعا باز كرده اند

آنجا كه تير بر دل عشاق مي نشست

ديدم كه آه در دل هر لاله مي شكست

آنجا گلوله حرمتِ  خونِ  مهاجر است

تركش به ناز زيورِ قلبِ  مسافر است

آنجا كه استواري آن خانه رحمت است

ديدار روح و غمزۀ ياران  شفاعت است

اي كاش آن زمان به دلم اين نياز بود

در ياوري به منجيِ حق ، چشم باز بود

چون اقتدا به قامت مولا ، نشانه  بود

زين رو تمام هستي ما ، بيكرانه بود

يا رب مباد كار دلي " بي رضا" شود

روح رضايتِ  تو ، زِ ياران  جدا شود